دلش خطور كرد كه اين قبضه را به هر چيزى بريزى و بگويى فلان چيز باش همان چيز مىشود .
قبضه مذكور هم چنان در دست سامرى بود تا از آب گذشتند ، وقتى همه بنى اسرائيل عبور كردند ، و خدا آل فرعون را غرق كرد ، موسى به برادرش هارون گفت : تو در ميان قوم من جانشين من باش و به اصلاح امور ايشان بپرداز و مفسدان را پيروى مكن ، آن گاه به ميقات پروردگارش برفت .
بنى اسرائيل زيور آلات فرعونيان را با خود داشتند و گويا اين كار را گناه مىپنداشتند ناگزير هر كس هر چه از آن داشت يك جا جمع كردند تا آتش نازل شده آنها را بسوزاند ، همين كه يك جا جمع شد ، سامرى آن قبضه را بر آنها ريخت ، در حالى كه مىگفت گوساله اى با صدا شو پس طلاها به صورت گوساله اى شد و صدا بر آورد ، باد از عقب آن داخل جوفش شده از دهانش در مىآمد و صداى گوساله از آن شنيده مىشد ، سامرى گفت : اين است معبود شما و موسى ، پس بنى اسرائيل سرگرم پرستش آن شدند ، هر چه هارون گفت : اى مردم اين امتحانى است كه شما به آن مبتلا شدهايد ، پروردگار شما رحمان است ، مرا پيروى كنيد ، امرم را اطاعت كنيد ، اثر نكرد ، گفتند : ما از عبادت آن دست بر نمىداريم تا موسى نزد ما برگردد « 1 » .
مؤلف : در اين خبر - همانطور كه ملاحظه مىفرماييد - نيامده كه « خاك پاى اسب جبرئيل خاصيت زنده كردن داشته » ، و ليكن از آن بالاترش را دارد و آن اين است كه « در آن خاصيت كلمه تكوين بوده » ، و بنا بر اين آن خاك را براى اين به كار برد كه زيور آلات به صورت گوساله از آتش در آيد و صداى گوساله داشته باشد ، و همانطور كه او خواست در آمد ، بدون اينكه يك علت طبيعى در كار باشد ، اما خاصيت جان دادن در آن نيامده ، بلكه ظاهر اينكه داشت « باد از عقب آن داخل جوفش مىشد و از دهانش بيرون مىآمد و صداى گوساله از آن شنيده مىشد » ، اين است كه زنده نبوده .
علاوه بر اين در اين روايت داشت كه مادر سامرى او را در غارى پنهان كرده بوده تا فرعونيان او را ذبح نكنند و جبرئيل او را با انگشتان خود شير و غذا مىداده تا بزرگ شود و اين مطلب به هيچ وجه قابل اعتماد نيست و اصلا معلوم نيست كه سامرى از بنى اسرائيل باشد ، بلكه ابن عباس آن را در روايت سعيد بن « 2 » جبير كه داستان را مفصل آورده انكار كرده است و ابن
هامش
( 1 ) الدر المنثور ، ج 4 ، ص 305 .
( 2 ) الدر المنثور ، ج 4 ، ص 299 .