شان نزول آيات ذكر كرده همين است ، كه كلام ائمه را نقل به معنا مىكند و ما براى اين مدعاى خود شواهدى در خلال داستانى كه وى آورده داريم ، بله چند جمله زير مضمون روايتى است كه از امام صادق ( ع ) آورده ، بقيه هر چه هست كلام خود او است ، يكى جمله « ما به اختيار خود مخالفت نكرديم » است كه در معناى * ( « ما أَخْلَفْنا مَوْعِدَكَ » ) * فرموده ، دوم جمله « آن خاكى كه سامرى با خود داشت در جوف آن ريختيم » است سوم جمله « آن گاه موسى تصميم گرفت سامرى را بكشد » مىباشد .
و به فرض هم كه همه مطالب آن روايت باشد ، يعنى تتمه روايت قبلى باشد ، تازه به خاطر اينكه روايتى مرسل و بدون سند است ، و نام امامى را كه از او نقل كرده نبرده ، قابل اعتماد نيست .
و در الدر المنثور است كه : فاريابى ، عبد بن حميد ، ابن منذر ، ابن ابى حاتم و حاكم ( وى حديث را صحيح دانسته ) از على ( ع ) روايت كردهاند كه فرمود : وقتى موسى در رفتن به طور از قوم خود جلو افتاد ، سامرى سايه او را دور ديد و به كارى كه مىخواست بكند مشغول شد ، يعنى آنچه توانست از حلى و زيورهاى بنى اسرائيل جمع كرده و در قالب گوساله شكل بريخت ، آن گاه آن قبضه اى ( خاكى ) كه با خود داشت در جوف آن ريخت ، ناگهان جسد گوساله اى شد كه صداى گوساله داشت ، سامرى به بنى اسرائيل گفت : معبود شما و موسى همين است . هارون گفت : اى مردم مگر پروردگارتان وعده نيكو به شما نداده . . . « 1 » ؟ .
مؤلف : اين كلامى كه در اين روايت به هارون نسبت داده شده در قرآن از موسى ( ع ) حكايت كرده .
و نيز در همان كتاب از ابن جرير ، از ابن عباس روايت آورده كه گفت : وقتى فرعون و يارانش به سوى دريا هجوم آوردند فرعون بر اسبى ادهم سوار بود و آن اسب مىترسيد كه وارد دريا شود لذا جبرئيل به صورت انسانى سوار بر ماديان ممثل شد و به راه افتاد ، اسب فرعون هم دنبالش به راه افتاد ، در آنجا سامرى جبرئيل را شناخت ، چون قبلا نيز او را ديده بود ، در كودكى مادرش از ترس اينكه فرعونيان او را بكشند به غارى برده و در غار را به روى او بسته بود ، جبرئيل همه روزه مىآمد با سر انگشت خود او را غذا مىداد ، از يك سر انگشتش شير ، و از سر انگشت ديگرش عسل ، و از سومى روغن تا آنكه بزرگ شد ، لذا در داستان دريا او را شناخت ، و قبضه اى از اثر اسب او بر داشت ، راوى مىگويد همين كه داشت بر مىداشت ، به
هامش
( 1 ) الدر المنثور ، ج 4 ، ص 305 .