تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير الميزان ( فارسي ) — صفحة 236

مساهمون:

ص٢٣٦
است كه غير علم را به جاى علم بگيرند و اين وقتى تحقق پيدا مىكند كه معلوم از آن جهت كه معلوم است از آن وضعى كه اول در علم ما داشت تغيير كند ، و نسيان عبارت است از خروج چيزى از علم آدمى بعد از آنكه داخل در علم بود . پس در معناى ضلال و نسيان هر دو جهل بعد از علم هست ، در نتيجه اگر در حق كسى ضلال و نسيان را نفى كنيم در حقيقت خواسته‌ايم در درجه اول علم را برايش اثبات كنيم ، بنا بر اين مجموع آيه افاده مىكند كه خدا عالم به قرون اولى است و بعد از علم ديگر جهل به درگاه او راه ندارد ، پس او ايشان را بر آنچه كه از آنان سراغ دارد سزا مىدهد . از اينجا است كه روشن مىشود جمله * ( « لا يَضِلُّ رَبِّي وَلا يَنْسى » ) * تتمه بيان آيه است ، گويا دفع توهم تقديرى است ، مثل اينكه كسى گفته : بر فرض كه خدا روزى از عمل قرون اولى آگاه بود ، امروز كه آنها باطل الذات و نابود گشته‌اند و هيچ چيز از آنان از هيچ چيز ديگرشان متمايز نيست ، ديگر علمى به آن ندارد و در جواب توهمشان فرموده : هيچ چيز از آنها و از آثار و اعمالشان براى خدا قاطى و مشتبه نمىشود ، چون ضلال و نسيان در او راه ندارد و به همين جهت جمله مورد بحث را با عطف متصل نياورده و نفرمود : « و لا يضل . . . » بلكه جدا ذكر كرد . و اگر علم را براى خدا اثبات و جهل را از او به عنوان رب نفى كرد ، براى اين بود كه در آن اشاره اى به برهان مدعا نيز بوده است ، چون وقتى فرض ربوبيت به ميان آمد ، ديگر با جهل به مربوب جمع نمىشود ، چون فرض ربوبيت او مطلق است پس شامل تمامى موجودات هست - و چون رب عبارت است از مالك و مدبر ، در نتيجه تمامى اشياء مملوك او و از هر جهت قائم به وجود اويند و چون مدبر به هر نحو مفروضى كه مدبر براى مدبرى باشد معلوم او نيز خواهد بود ، لذا اگر فرض كنيم چيزى از آن مدبر براى مدبر مجهول باشد ، چه اينكه جهلش ناشى از ضلال باشد يا از نسيان و يا اصلا جهل ابتدايى ، در چنين فرضى با اينكه گفتيم هر وقت و هر جا تحقق يابد مملوك او و قائم به وجود او و مدبر به تدبير او است ، ديگر بين آن و او حائل و فاصله اى نخواهد بود و حاضر در نزد او است حضورى كه ما آن را علم مىناميم و در عين حال مجهول و غايب از او باشد مرتكب خلف فرض شده‌ايم . در آيه مورد بحث دو جا كلمه رب را به ياى متكلم اضافه كرد و گفت « پروردگارم » و اگر در دومى با اينكه مىتوانست به ضميرى كه به اولى برگردد اكتفاء كند ، اكتفاء نكرد و خود كلمه را آورد ، به طورى كه گفته‌اند ، از باب به كار بردن اسم ظاهر در جاى ضمير است . و اگر گفت : « پروردگارم » و نگفت : « پروردگارمان » هم چنان كه در آيه سابق
تفسير الميزان ( فارسي ) — صفحة 236 | السيد محمدحسين الطباطبائي / همدانى / سيد محمد باقر موسوى همدانى