چه حالى دارند و چگونه پاداش و كيفر اعمال خود را ديدند با اينكه در عالم هستى نه عاملى از آنان هست و نه عملى ، و جز نام و افسانه اى از آنان نمانده است ؟ .
پس در حقيقت آيه شريفه نظير آن آيه اى است كه كلام مشركين را نقل مىكند به اينكه : « وَقالُوا أإِذا ضَلَلْنا فِي الأَرْضِ أإِنَّا لَفِي خَلْقٍ جَدِيدٍ » « 1 » و از سياق كلام بر مىآيد كه سخن فرعون اساسى جز استبعاد ندارد ، و اين استبعاد هم تنها به خاطر اين بوده كه از وضع قرون اولى و اعمال آنها خبرى نداشتهاند هم چنان كه جواب موسى كه فرمود : * ( « عِلْمُها عِنْدَ رَبِّي » ) * شاهد آن است .
* ( « قالَ عِلْمُها عِنْدَ رَبِّي فِي كِتابٍ لا يَضِلُّ رَبِّي وَلا يَنْسى » ) * موسى ( ع ) در پاسخ از سؤال فرعون ، علمى مطلق و به تمام تفاصيل و جزئيات قرون گذشته را براى خدا اثبات مىكند و مىگويد : « علم آن نزد پروردگار من است » علم را مطلق آورد تا حتى يك نفر و يك عمل مستثنا نباشد و علم مذكور را نزد خدا قرار داد تا بفهماند كه علمى آميخته با جهل و قابل فنا نيست ، هم چنان كه خود خداى تعالى فرمود « وَما عِنْدَ اللَّه باقٍ » « 2 » از سوى ديگر علم مذكور را مقيد به كتاب كرد و گفت « فى كتاب » و گويا اين جمله حال از علم است - تا ثبوت و محفوظيت آن را تاكيد كند و بفهماند كه حال آن علم تغيير نمىكند ، و كلمه كتاب را نكره و بدون الف و لام آورد تا به عظمت آن از حيث سعه احاطه و دقتش اشاره كرده باشد كه هيچ كوچك و بزرگى نيست مگر آنكه آن را شمرده و بدان احاطه دارد .
بنا بر اين برگشت معناى كلام به اين مىشود كه پاداش و كيفر قرون اولى براى كسى مشكل است كه به آن علم نداشته باشد ، اما براى پروردگار من كه عالم به حال ايشان است و خطا و تغيير در علمش راه ندارد و غيبت و زوال نمىپذيرد ، اشكال و استبعادى ندارد .
بعضى « 3 » از مفسرين گفتهاند : جمله * ( « لا يَضِلُّ رَبِّي وَلا يَنْسى » ) * هم جهل ابتدايى را از خدا نفى مىكند و هم جهل بعد از علم را و ليكن ظاهر آيه اين است كه جمله براى نفى جهل بعد از علم به هر دو قسمش ريخته شده ، چون كلمه ضلال به معناى پيمودن راهى است كه به هدف مورد نظر منتهى نمىشود ، بلكه سر از جاى ديگر در مىآورد و ضلال در علم نيز اين
هامش
( 1 ) و گويند چگونه وقتى در زمين گم شديم دوباره در خلقتى تازه در خواهيم آمد ؟ سوره سجده ، آيه 10 .
( 2 ) و آنچه نزد خدا است باقى است . سوره نحل آيه 160 .
( 3 ) تفسير فخر رازى ، ج 22 ، ص 67 و روح المعانى ، ج 16 ، ص 205 .