انسان را كه نطفه است به صورت انسان فى نفسه مجهز به قوا و اعضايى كرده كه نسبت به افعال و آثار تناسبى دارد ، كه همان تناسب او را به سوى انسانى كامل منتهى مىكند ، كامل در نفس ، و كامل از حيث بدن .
پس به نطفه آدمى ، با استعدادى كه براى آدم شدن دارد خلقتى كه مخصوص او است داده شده و آن خلقت مخصوص همان وجود خاص انسانى است ، آن گاه همان وجود با آنچه از قوا و اعضاء كه دارد بدان مجهز شده به سوى مطلوبش كه همان غايت وجود انسانى و آخرين درجه كمال مخصوص به اين نوع است سير داده مىشود .
با اين بيان وجه عطف كلمه « هدى » بر جمله * ( « أَعْطى كُلَّ شَيْءٍ خَلْقَه » ) * به وسيله كلمه « ثم » معلوم گرديد ، چون اين كلمه نوعى تاخير را مىرساند و در مورد بحث مقصود تاخير رتبى است ، چون سير و حركت هر چيزى رتبه بعد از خلقت و وجود او است ، گو اينكه همين تاخر در موجودات جسمانى كه وجودشان تدريجى است تاخر زمانى هم به خود مىگيرد .
و نيز روشن شد كه مراد از هدايت ، هدايت عمومى است كه دامنه اش تمامى موجودات را گرفته است ، نه هدايت مخصوص به انسانها و معناى هدايت عمومى با تجزيه و تحليل هدايت خاص انسانى و سپس القاء خصوصيت انسانى آن به خوبى معلوم مىشود ، زيرا اگر اين كار را بكنيم مىفهميم كه هدايت هر چيزى عبارت از راه نشان دادن به آن است ، راهى كه آن را به مطلوبش برساند ، و به طور كلى « راه » عبارت است از رابطه ميان قاصد و مقصود ، پس هر چيزى كه مجهز به جهازى شده كه او را به چيزى برساند و بدان مربوطش كند در حقيقت به سوى آن چيز هدايت شده است ، پس به اين اعتبار هر چيزى با جهازى كه بدان مجهز گشته به سوى كمالش هدايت شده و هادى او خدا است .
بنا بر اين نظام فعل و انفعالى كه در همه موجودات هست ( و يا به عبارت ديگر ) نظام جزئى كه مخصوص به هر موجودى است و نظام عامى كه جامع همه نظامهاى جزئى است ، از حيث ارتباطى كه اجزاى آن به يكديگر دارند و موجودات از يك جزء آن به سوى جزئى ديگر منتقل مىشوند ، خود مصداق هدايت خداى تعالى است كه به عنايتى ديگر مصداق تدبير او نيز هست .
و معلوم است كه تدبير به خلق منتهى مىشود ، به اين معنا كه آن كسى كه تدبير موجودات و هدايت آنها منسوب و منتهى به او است همان كسى است كه موجودات را ايجاد كرده ، پس هر وجودى و هر صفت وجودى منتهى به او و قائم به وجود او است .
پس معلوم شد كه كلام مورد بحث يعنى جمله * ( « الَّذِي أَعْطى كُلَّ شَيْءٍ خَلْقَه ثُمَّ
تفسير الميزان ( فارسي ) — صفحة 232
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص٢٣٢