بگذرى اى محمد » و همچنين در روايت قمى آمده بود كه كلمه « طه » در لغت طى به معناى محمد است ، و بنا به روايت اولى كلمه « طه » يك جمله كلاميه مىشود كه مركب شده از فعل امر از ماده « وطا - يطا » و مفعولش كه ضمير مؤنث « ها » باشد ، كه به زمين بر مىگردد ، يعنى دو پايت را بر زمين بگذار و يكى را بلند مكن و به يك پا نايست .
اشكال اين تفسير اين است كه بنا بر اين ذيل آيه با صدر آن منطبق نمىشود ، براى اينكه مفاد صدر آيه اين مىشود كه آن جناب در نمازش يك پا را بلند مىكرده و يكى را مىگذاشته ، به خاطر اينكه متورم شده بود و مىخواسته با بلند كردنش قدرى درد آن را تسكين دهد ، و بتواند به عبادت پروردگارش مشغول باشد و چيزى او را از اين كار باز ندارد ، بنا بر اين در ذيل آيه بايد مىفرمود : نماز كمتر بخوان تا اينقدر خسته نشوى ، نه اينكه بفرمايد هر دو پايت را زمين بگذار و در نتيجه درد و تعبت بيشتر شود ، و خلاصه بنا به اين روايت ميان كلمه « طه » و جمله * ( « ما أَنْزَلْنا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقى » ) * آن طور كه بايد سازگارى نيست ، و شايد جمله « يعنى الأرض بقدميك » از كلام راوى بوده ، و خواسته روايت را نقل به معنا كند ، پس معلوم نيست عبارت خود امام چه بوده .
علاوه بر اين ، اين معنا با قرائتهاى وارده كه كلمه « طه » را دو حرف از حروف مقطعه دانستهاند مانند ساير حروف مقطعه اول سوره ها نمىسازد .
بعضى « 1 » ديگر از مفسرين كلمه « طه » را به « يا رجل » معنا كردهاند . آن گاه بعضى « 2 » گفتهاند كه : اين لغتى است نبطى . بعضى « 3 » ديگر گفتهاند : زبان حبشى است . بعضى « 4 » گفتهاند : عبرانى . بعضى « 5 » ديگر آن را سريانى و بعضى « 6 » لغت عكل ، و بعضى « 7 » عك ، و بعضى « 8 » لغت قريش دانستهاند ، زمخشرى احتمال داده لغت عك باشد و اصل آن « يا هذا » بوده « يا » را در اولش قلب به « طا » كردهاند ، و « ذا » را براى تخفيف از آخرش انداختهاند ، « طاها » شده .
بعضى ديگر گفتهاند : معنايش « اى فلانى » است . طائفه اى آن را « طه » به ضمه طاء و سكون هاء ، خواندهاند ، كه گويا امر از « وطا - يطا » باشد و هاى سكت را نيز در آخرش در آوردهاند .
بعضى « 9 » ديگر گفتهاند : اين كلمه از اسماء خدا است . ولى هيچ يك از اين اقوال قابل اعتناء نيست ، و بحث و گفتگوى در آنها فائده اى ندارد .
هامش
( 1 ، 2 ، 3 ، 4 ) مجمع البيان ، ج 7 ، ص 2 .
( 5 ، 6 ، 7 ) روح المعانى ، ج 16 ، ص 148 .
( 8 ) تفسير ابن كثير ، ج 4 ، ص 494 .
( 9 ) روح المعانى ، ج 16 ، ص 148 .