تشريفى .
* ( « لَقَدْ جِئْتُمْ شَيْئاً إِدًّا ) * . . . * ( أَنْ دَعَوْا لِلرَّحْمنِ وَلَداً » ) * كلمه « اد » - به كسره همزه - به معناى هر چيزى است كه منكر و شنيع باشد ، و كلمه « تفطر » به معناى انشقاق و دو نيم شدن است ، و كلمه « خرور » به معناى سقوط ، و كلمه « هد » به معناى هدم و ويرانى است .
اين آيات در مقام بزرگ شمردن گناه و عظيم دانستن آثار گناه است ، كه آن را به محسوس مثل مىزند و مىفرمايد : شما با اين حرف خود ، امرى منكر و زشت و شنيع مرتكب شديد ، كه آن چنان آثار سوء آن بزرگ است كه نزديك است آسمان متلاشى گردد و زمين بشكافد و كوه ها فرو ريزد ، آن طور فرو بريزد كه گويا يك خانه فرو مىريزد .
* ( « وَما يَنْبَغِي لِلرَّحْمنِ أَنْ يَتَّخِذَ وَلَداً إِنْ كُلُّ مَنْ فِي السَّماواتِ وَالأَرْضِ إِلَّا آتِي الرَّحْمنِ عَبْداً ) * . . . * ( يَوْمَ الْقِيامَةِ فَرْداً » ) * .
مراد از آمدن يك يك آنان به حالت بندگى خدا اين است كه همه متوجه اويند و ممثل در برابر او بايستند ، در حالى كه مملوك محضند ، هر يك آنان مملوك خدايند ، مالك نفع و ضرر و مرگ و حيات و نشور خود نيستند ، و اين امرى است كه همين الآن هم ملازم آدمى در زندگى دنيا است ، و به همين جهت در آيه ، آمدن به حال بندگى ، مقيد به قيامت نشده به خلاف مضمون آيه چهارم .
و مراد از « شمردن ايشان » تثبيت عبوديت براى آنان است ، زيرا بردگان بعد از شمردن و تثبيت در ديوان بندگان ، و تسجيل عبوديت بر آنان ، سرنوشتشان معين مىشود ، ارزاقشان و وظائفشان و امورى كه در آنها عمل مىكنند ، همه تقدير مىگردد .
و مراد از آمدن تك و تنها در قيامت ، آمدن با دست خالى است كه مالك هيچ چيز از آنهايى كه در دنيا به حسب ظاهر مالك بودند نباشد ، در دنيا گفته مىشد : فلانى حول و قوه اى دارد ، صاحب مال و اولاد و انصار است ، وسائل و اسباب زندگيش فراهم است ، و همچنين باور كرده بود كه مالك است . ولى آن روز تمامى اين اسباب از او فاصله گرفتهاند ، و او تك و تنها است ، هيچ چيزى با او نيست ، و او به حقيقت معناى عبوديت عبدى است كه هيچ چيز را مالك نبوده و نخواهد بود ، آرى كار قيامت همين است كه حقايق را جلوه گر مىسازد .
از آنچه گذشت معلوم شد كه آنچه آيات در استدلال بر نفى ولد متضمن آن است يك حجت است ، كه خلاصه اش اين است كه هر چه و هر كس در آسمانها و زمين است بنده خدا
تفسير الميزان ( فارسي ) — صفحة 153
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص١٥٣