تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير الميزان ( فارسي ) — صفحة 489

مساهمون:

ص٤٨٩
پس اينكه فرمود : * ( « وَلَنَجْزِيَنَّ الَّذِينَ صَبَرُوا أَجْرَهُمْ » ) * وعده مؤكدى است بر مطلق صبر ، چه صبر بر اطاعت باشد و چه صبر بر ترك معصيت و چه صبر در برابر مصيبت ، تنها قيدى كه اين مطلق دارد اين است كه اين صبر در راه خدا باشد ، چون سياق با صبرهاى ديگر سازگارى ندارد . و در جمله * ( « بِأَحْسَنِ ما كانُوا يَعْمَلُونَ » ) * باء براى مقابله است ، هم چنان كه در عبارت « بعت هذا بهذا - فروختم اين را به اين » براى مقابله است ، و مقصود از اين عبارت اين نيست كه خداى عز و جل تنها پاداش را به كارهاى بهتر آنان مىدهد كه در حقيقت كارهاى آنان را با هم سنجيده آن وقت هر كدام احسن بود در مقابلش پاداش بدهد و خوب آنها را رها كند ، زيرا مقام با چنين معنايى كه بعضى آيه را به آن تفسير كرده‌اند سازگار نيست . علاوه بر اين ، ساير آياتى كه راجع به پاداش اعمال است اين معنا را رد مىكند ، از آن هم كه بگذريم رحمت واسعه الهى با آن سازگارى ندارد . و نيز مقصود از اعمال ايشان ، واجبات و مستحبات آن نيست كه بعضى « 1 » پنداشته و گفته‌اند : مباحات را نمىگيرد ، چون مباحات احسن نيستند اگر خالى از حسن هم نباشند ، زيرا كلام خدا ظاهر در اين است كه مراد بيان اجر بر اعمال است كه در حال صبر انجام داده‌اند ، بطورى كه با صبر ارتباطى داشته ، و پر واضح است كه مباحاتى كه صابران در راه خدا انجام مىدهند ارتباطى با صبر ايشان ندارد ، پس باقى مىماند واجبات و مستحبات و اگر اينها احسن باشند حسنى در برابر ندارند ، علاوه بر اين هيچ بنده اى چنين طمعى ندارد كه خدايش در مقابل كارهاى مباحش نيز پاداش دهد تا خدا در پاسخ طمعش بفرمايد : پاداش تنها در مقابل واجبات و مستحبات است كه حسن دارند ، و احسن از مباحات هستند ، و چون جاى چنين طمعى نبوده پس ذكر حسن زيادى آمده است . و از همين جا معلوم مىشود كه مراد از آن احسن الاعمال ، نوافل هم نيست ، « 2 » البته در صورتى كه بگوييم در نوافل الزامى نيست تا احسن اعمال مامور به باشد ، زيرا مشتمل بودن واجب بر مصلحت ملزمه كه باعث حسن عمل به بيشتر از نوافل مىشود از خطابات تشريعى معلوم است و كسى در آن شك ندارد . پس معلوم شد كه مقصود از جمله مورد بحث اينها نيست ، بلكه مقصود اين است كه عملى را كه انجام مىدهند كه در نوع خود يكى حسن و يكى احسن است خداى عز و جل
هامش
( 1 و 2 ) روح المعانى ، ج 14 ، ص 225 .