بِسُلْطانٍ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّه » ) * كه از بشر بودن خود ، نتيجه گرفتهاند .
و اگر اين بحث را با جمله * ( « وَعَلَى اللَّه فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ » ) * خاتمه داده است براى اشاره به مطلبى است كه به منزله دليل ديگرى است كه اختصاص به مؤمنين دارد ، و آن اين است كه : ايمان مؤمنين به خداى سبحان ، اقتضاء مىكند كه معتقد باشند به اينكه آوردن معجزه ، امرى است كه به خداى تعالى مربوط مىباشد چون حول و قوه همه ، مال خدا و مخصوص او است و كسى بدون اذن او مالك چيزى از آن حول و قوه نيست .
توضيح اين كه : بعد از آنكه مؤمنين معتقد شدند كه معبود آنها خدايى است كه تمامى عالم از او مبدأ گرفته و به او منتهى مىشود ، و قوام هر چيزى به وجود او است ، بايد معتقد گردند كه تنها او رب تمامى موجودات و مالك تدبير آنها است ، و هيچ موجودى مالك چيزى بدون اذن و عنايت او نيست ، پس او وكيل هر چيز ، و قيوم تمامى امور مربوط به آن است .
پس مؤمنين ، بايد رب خود را وكيل خود در همه امور مربوط به خود بدانند حتى در اعمالى كه به خودشان نسبت مىدهند چون گفتيم : حول و قوه همه از اوست ، رسول او نيز بايد اعتراف كند كه خودش نمىتواند از پيش خود معجزه اى بياورد ، مگر آنكه خدا اذنش بدهد .
اين آيه شريفه ظهور در اين مطلب دارد كه ، انبياء ( ع ) چنين ادعايى نكردهاند كه : آوردن معجزه ، كه آن را سلطان مبين ناميدهاند ، از ايشان محال است ، بلكه خواستهاند بگويند در آوردن آن ، استقلال نداريم ، و چنين نيست كه اگر بخواهيم بياوريم ، به اذن خدا محتاج نباشيم ، و براى بيان اين معنى ، دو دليل بالا را آوردهاند . يكى براى كفار ، و يكى براى مؤمنين نه براى امتناع و محال بودن آن .
* ( « وَما لَنا أَلَّا نَتَوَكَّلَ عَلَى اللَّه وَقَدْ هَدانا سُبُلَنا وَلَنَصْبِرَنَّ عَلى ما آذَيْتُمُونا وَعَلَى اللَّه فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُتَوَكِّلُونَ » ) * .
كلمه « ما » كه در اول اين آيه است استفهامى است ، آن هم استفهام انكارى ، كه معناى « چرا نبايد چنين باشيم » را مىدهد ، و جمله * ( « وَقَدْ هَدانا سُبُلَنا » ) * ، حال از ضمير در « لنا » است ، و سبل انبياء و رسل ، همان شريعتهايى است كه مردم را به سوى آن دعوت مىكردند ، هم چنان كه فرمود : « قُلْ هذِه سَبِيلِي أَدْعُوا إِلَى اللَّه عَلى بَصِيرَةٍ » « 1 » .
هامش
( 1 ) بگو اين راه من است كه با بصيرت مردم را بسوى خدا مىخوانم . سوره يوسف ، آيه 108 .