كه از حكم حرمت تخلف مىكردند ، و روايات ، شاهد بر آن است و به قول خود روح المعانى مسلمان و كافر ، آن را مىخوردند ، در خود آيات هم تعبيراتى كه شاهد بر اين معنا باشد هست ، از جمله عبارت : « فَهَلْ أَنْتُمْ مُنْتَهُونَ - آيا شما دست بر مىداريد از آن » است .
و اما اينكه از ابن عباس نقل كرده كه سكر در لغت حبشه به معناى سركه است ، اين هم دليلى كه بتوان بر آن اعتماد نمود ندارد ، و استعمال الفاظ غير عربى هر چند در قرآن زياد است مانند « استبرق » و « جهنم » و « زقوم » و غير اينها و ليكن اين استعمالات در مواردى است كه مانعى از قبيل ابهام و اشتباه در بين نباشد ، و اما لغت سكر كه در زبان عربى به معناى شراب است و در زبان حبشه به معناى سركه است ، باعث اشتباه و ابهام است و چگونه ممكن است به كتابى كه بليغترين كلام ، كلام آنست نسبت دهيم كه در جايى كه گفتگو از سركه دارد كلمه « خل » كه لفظ عربى بسيار خوبى است را رها كند و كلمه سكر را كه زبان حبشى است و در زبان عربى ضد آن را مىفهماند به كار ببرد ؟
و اما اينكه به ابى عبيده نسبت داد اشكالش در اول بحث گذشت ، بدانجا مراجعه شود .
و اما نسبتى كه به حنفىها داد كه گفتهاند مراد از سكر مويز است ، و آيه دلالت دارد بر جواز شرب كمى از آن به حدى كه مستى نياورد چون آيه در مقام منت نهادن است ، اشكالش اين است كه آيه بيش از اين دلالت ندارد كه مردم از خرما و انگور سكر مىگرفتند و اما منت نهادن بر مردم به هيچ وجه از آيه استفاده نمىشود ، آيه تنها در مقام شمردن نعمتهاست كه در ضمن خرما و انگور را هم اسم مىبرد ، پس خرما و انگور نعمت است نه هر قسم استفاده اى كه مردم از آن مىكنند ، چه حلال و چه حرام ، و اگر همه استعمالات مردم را نعمت مىدانست اتخاذ سكر را در مقابل رزق حسن قرار نمىداد ، با اينكه اين مقابله دلالت بر نوعى عتاب و سرزنش دارد و مىخواهد بر مردم تعريض كند كه چرا از آن دو شراب مسكر مىگيرند ، هم چنان كه بيضاوى « 1 » و غير او نيز بر آن اعتراف نموده است .
به علاوه ، در خود آيه لفظ سكرى كه مقيد به مويز يا شراب باشد وجود ندارد و نه مقيد به كمى كه به حد مستى برسد و نه به چيزى ديگرى . پس اگر اتخاذ سكر از منتهاى خدا بوده و آيه دلالت بر جواز آن مىكند ، بايد ملتزم شويد كه آيه صريح در حليت همه
هامش
( 1 ) تفسير بيضاوى ، ج 1 ، ص 561 .