تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير الميزان ( فارسي ) — صفحة 271

مساهمون:

ص٢٧١
همين جهت با لفظ « الى » متعدى شده ، و منظور از « امر » امر عذاب است ، چون جمله * ( « أَنَّ دابِرَ هؤُلاءِ مَقْطُوعٌ مُصْبِحِينَ » ) * آن را تفسير كرده و كلمه « ذلك » كه براى اشاره به دور است عظمت خطر و وحشتناكى عذاب را مىرساند ، و معناى آيه اين است كه : ما امر عظيم خود را نسبت به عذاب ايشان حتمى نموديم در حالى كه آن را از راه وحى به لوط اعلام نموديم و گفتيم كه نسل اين قوم صبح همين امشب قطع شدنى و آثارشان از نسل و بنا و عمل و هر اثر ديگرى كه دارند محو شدنى است . ممكن هم هست چنين معنا كرد كه ما وحى كرديم . به لوط در حالى كه عذاب قوم را حتمى كرده بوديم . * ( « وَجاءَ أَهْلُ الْمَدِينَةِ يَسْتَبْشِرُونَ ) * . . . * ( إِنْ كُنْتُمْ فاعِلِينَ » ) * . از اينكه نسبت آمدن را به اهل شهر داده معلوم مىشود جمعيت زيادى بوده‌اند ، به طورى كه مىشده گفته شود اهل شهر آمدند . بنا بر اين ، معناى آيه اين مىشود : جمعيت انبوهى از اهل شهر به سر وقت لوط آمدند ، در حالى كه از شدت حرصى كه به عمل فحشاء و مخصوصا با غريبه هاى تازه وارد داشتند ، به يكديگر مژده مىدادند . لوط براى دفاع از ميهمانان به استقبال جمعيت شتافت ، تا از نزديك شدنشان جلوگيرى كند ، وقتى در برابر آنان قرار گرفت فرمود : اينان ميهمانان من هستند مرا نزد ميهمانانم رسوا مكنيد ، و با آنان عمل زشت انجام ندهيد ، از خدا بترسيد و مرا خوار نسازيد ، مهاجمين اهل شهر گفتند : مگر ما قبلا به تو اعلام نكرده بوديم كه غريبه ها را در منزلت راه مده و اگر احدى از اهل عالم را راه دادى ، ديگر در باره آنها شفاعت مكن و به دفاع از آنان برمخيز . لوط وقتى از انصراف آنها مايوس شد ناگزير دختران خود را به آنان عرضه كرد تا با آنها ازدواج كنند و از ميهمانانش دست بردارند و گفت : اگر مىخواهيد كارى كنيد اينها دختران من هستند . بيان اينكه چطور حاضر شد دختران خود را عرضه بدارد ، در تفسير سوره هود گذشت . * ( « لَعَمْرُكَ إِنَّهُمْ لَفِي سَكْرَتِهِمْ يَعْمَهُونَ ) * . . . * ( مِنْ سِجِّيلٍ » ) * . راغب در مفردات مىگويد : كلمه « عمارت » ضد خرابى است ، و « عمر » اسم مدت عمارت و آبادى بدن است ، يعنى مدت زندگى . و چون معناى عمر ، عمارت بدن به وسيله روح است ، قهرا معنايش غير از معناى بقاء است ، چون بقاء ضد فناء است و قيد روح در آن نيست و بخاطر همين كه قيد روح در معناى بقاء نيست مىبينيم كه خداى تعالى را همواره به وصف بقاء توصيف مىكنند و مىگويند بقاى خدا ، و نمىگويند عمر خدا ، و اگر هم به كلمه عمر خدا تعبير مىكنند بسيار كم است .