مىآورد ؛ زيرا ميان وجود جوهر و وجود عرضِ لازم ، در خَلق و ايجاد فاصلهاى نمىافتد . موجد به همان جَعْلى كه جوهر را پديد مىآورد عَرَض لازم و حركت آن را نيز پديد مىآورد و امكان ندارد كه عَرَض لازم ، در خود ، حركت پديد آورد ؛ زيرا همانطور كه در مباحث علت و معلول گذشت علل مادى ، اگر بخواهند در چيزى تأثير گذارند بايد بين آنها و معلولهايشان وضع و محاذات خاصى صورت گيرد .
فىالمثل كبريت در هر وضعى نمىتواند فتيلهء چراغ را روشن كند ؛ بلكه در صورتى اين كار را مىكند كه در مجاورت فتيله قرار بگيرد . به عبارت ديگر بايد ميان دو جسم مادى موقعيت تأثير گذارى پديد آيد .
با توضيح فوق ، حال اگر كسى بگويد كه عَرَض لازم ، خود در خود حركت ايجاد مىكند با اين محذور روبروست كه چگونه يك شىء مادى ، بدون نسبت ويژهاى كه شرط تأثير گذارى در علل مادى است توانسته است در خود حركت پديد آورد .
بديهى است كه شىء مادى ، مانند عَرَض لازم نمىتواند با خويش وضع و محاذات و نسبت ويژه برقرار كند ، بلكه با جسمى كه بيرون از اوست مىتواند چنين وضعى داشته باشد . از اين رو مىگوييم عَرَض لازم نمىتواند خود ، علتِ حركت در خود باشد ، بلكه همان فرشتهاى كه خالق صورت جوهر است خالق عرض لازم و حركت آن نيز هست . اما ممكن است كسى در دليل مؤلف مناقشه كند و بگويد وضع و محاذات كه شرط تأثير گذارى علل مادى است مربوط به جايى است كه علت در بيرون از خود بخواهد تأثير گذارد . اما در مواردى كه علت بخواهد در خود تأثير گذارد وجود وضع و محاذات خاص ، لازم نيست . لكن پاسخ اين سخن آن است كه چيزى كه فاقد حركت است ، چگونه مىتواند واجد آن باشد تا خود در خود تأثير گذارد .
فاعل قريب در حركات عَرَضىِ مفارق
متن
وإن كانت الحركة عرضيّةً . . . إلى طبيعة ذلك النوع .