اولى همان طبيعتى است كه تعريف مىشود به اينكه مبدأ حركت وسكونى است كه در آن است . و دومى همان نفسى است كه تعدادى از طبايع و قوا را تسخير نموده است و آنان را در تحصيل افعالى كه مورد نظر او است به كار مىگيرد و افعال هر يك از اين دو طبيعت ، به خويشتن خويش يا ملائم طبع آنان است - كه در اين صورت آن را انجام مىدهند و اين حركت طبعى است - يا ملائم طبع آنان نيست ؛ همانطور كه مانعِ مزاحم ، اقتضاى آن را داشته باشد و اين همان حركت قسرى است .
بر اساس هر يك از تقسيمات فوق ، فاعل حركت « 1 » ، همان طبيعت است . اما در حركت طبيعى به جهت آنكه طبيعت ، با زوالِ حالت ملائم يا عروضِ هيئت منافر - كه موجب از دست رفتن كمال مناسب است - ايجاد حركت مىنمايد و بدين وسيله كمال را طلب نموده و به واسطهء حركت ، به سوى آن سلوك مىنمايد . در اين صورت ، فاعلِ حركت ، صورت ( جوهر ) وقابلِ حركت ، ماده است .
اما در حركت قسرى ، قاسر ( عامل حركت بر خلاف طبيعت جسم ) گاهى زائل مىگردد . اما حركت قسرى همچنان باقى است . از سوى ديگر فاعليتِ طبيعت هم از بين رفته است ؛ به همين جهت ، ناگزير فاعلى جز طبيعت مقسور باقى نمىماند .
و اما در حركتهاى نفسانى ، همين كه نفس پارهاى از طبايع و قوا را تسخير مىنمايد تا خويش را به واسطهء آن افعال استكمال بخشد خود بهترين دليل است بر اينكه فاعل قريب در حركات نفسانى ، همان طبايع و قواى نهفته در اعضا مىباشند .
شرح
مؤلف حكيم رحمه الله تفصيلى در طبايع جوهرى بيان مىكنند و مىفرمايند : طبيعتهاى جوهرى يا هميشه افعال يكسانى از خود توليد مىكنند ( مانند آنكه قلب فقط عامل خون رسانى به سلولهاى بدن است و شأن ديگرى ندارد . يا درخت سيب فقط ميوه سيب مىدهد و توليد ديگرى ندارد ) يا اينكه آن طبيعت منشأ افعال متفاوت است . مانند نفس انسانى كه با به كارگيرى قواى بدنى و حواس پنج گانه ، منشأ گفتن ، راه رفتن و غذا خوردن يا فكر كردن و غيره است .
هامش
( 1 ) . ر . ك : شواهد الربوبيه ، ص 90