حصول وضع ويژه ، ميان آن و معلولاتش هرگز تأثير نمىگذارد . پس علل مادى به تحقيق در بيرون از وجود خويش تأثير مىگذارد . نتيجه مىگيريم كه فاعلِ لازمهء وجود ( يعنى عَرَض لازم ) همان فاعلِ ملزومش ( يعنى صورت جوهرى ) است و آن فاعل ، عبارت است از : جوهرى كه مجرد از ماده باشد . و هم اوست كه صورتِ ( جوهرى ) را با لازمهء وجودى او ( عَرَض لازم ) به جَعْل واحد ايجاد مىكند و ماده را به سبب آن صورت ، قوام مىبخشد .
شرح
عَرَض دو گونه است : عَرَض لازم و عَرَض مفارق . مثال عرفى كه براى عرض لازم مىآورند مثال به سفيدى برف و سياهى قير است . برف به طور طبيعى « لوخُلّى وَطبْعَه » هميشه سفيد است و سفيدى از آن جدا نمىشود . لكن ممكن است با اضافه كردن رنگ ، سفيدى را از برف گرفت ؛ لذا اين مثال يك مثال عرفى است نه علمى . اما اگر بخواهيم يك مثال علمى براى عرض لازم بياوريم بايد به خط « 1 » و سطح به نحو ابهام و كلى ، مثال بزنيم . هيچ جسمى نيست كه از خط و سطح به نحو كلى خالى باشد ؛ گرچه ممكن است تعيّنِ خاصِ جسم تغيير كند اما نمىتواند به طور كلى از خط و سطح خالى باشد . پس خط و سطحِ كلى ، عَرَضِ لازم براى جسم مادى مىباشد .
همانگونه كه « زمانٌ مّا » عرِض لازم براى اجسام زمانى است . عَرَض مفارق ، مانند رنگهاى متفاوت كه بر جسمى عارض مىشوند ، يا قيام و قعود كه بر انسان عارض مىشود ، يا شيرينى و ترشى كه بر اطعمه عارض مىشوند و مانند آن .
قبلًا خوانديم كه عَرَض - خواه لازم يا مفارق - داراى حركت است . اكنون سؤال اين است كه حركت در عَرَضِ لازم به واسطهء چيست ؟ در پاسخ مىگويند چون عَرَض شأنى از شئون جوهر و نمودى از نمودهاى آن است و استقلال از خود ندارد . همان فاعلى كه وجود جوهر را پديد مىآورد ، وجودِ عرض و حركت آن را نيز پديد
هامش
( 1 ) . البته اجسام كروى سطح واحد دارند ولى خط بالفعل ندارند