هر يك از اين دو طبيعت ، يا افعال خويش را مطابق ميل و موافقت طبع انجام مىدهند يا بر خلاف طبع ، به آن اقدام مىكنند . در تمام اين فروع چهار گانه ، عامل حركت ، طبيعت است ؛ زيرا در قسم اول كه طبيعت ، فاعل يك فعل است و آن هم مطابق ميل و طبع آن است ، بديهى است كه عامل حركت و تحوّل ، طبيعت جوهر است . فىالمثل در ضربان قلب يا توليد سيب ، عامل حركت ، دستگاه قلب و درخت سيب است . اما در قسم دوم ، يعنى در افعال نفس انسانى ، عامل حركت ، نيروهاى نهفته در اندامهاى انسان ، كه در تسخير نفس هستند مىباشند . گرچه در رتبهء دور تر ، خود نفس ، عامل حركت است ، اما نفس بدون ابزار و قواى بدن ، فاعل فعلى نيست ؛ لذا حركات به طبيعت قواى بدنى مستند مىگردند . اما در مورد حركتهاى قسرى - خواه در مورد افعال انسان يا غير انسان - آن چه عامل حركت است باز خود طبيعت مقسور است . به عنوان مثال سنگى را كه اقتضاى طبع آن حركت از بالا به پايين است را مثال مىزنيم . اگر شخصى سنگى را از پايين به بالا پرتاب كرد و عامل حركت قسرى گشت ، پرتاب كننده به عنوان عامل قاسر ، دست خود را از سنگ بر مىدارد ولى طبيعت سنگ كه طبيعت مقسورى است به راه خود به طرف بالا ادامه مىدهد .
سؤال اين است كه اكنون عامل حركت چيست ؟ اگر گفته شود قاسر ( پرتاب كننده ) ، عامل حركت است گفته مىشود كه ارتباط قاسر با سنگ قطع شده است ؛ پس عاملى به جز طبيعت سنگ كه حركتى بر خلاف ميل طبيعى خود در پيش گرفته است وجود ندارد ؛ لذا گفته مىشود در تمام اقسام فوق عاملِ حركت ، طبيعتِ جوهر است .
فروغ حكمت ( ترجمه وشرح نهاية الحكمه ) ( فارسى ) — صفحة 488
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص٤٨٨