بله ، فكر و شعور ، فعل را از ساير افعال جدا و معين مىسازد ، مثلًا كسى كه نماز مىخواند حركاتى را كه انتخاب مىكند با ساير حركات ديگر متفاوت است . اما چنين نيست كه اگر در انجام فعلى ، فكر و رويه و جود نداشت اين بدان معنا باشد كه غايت هم در آن فعل وجود ندارد .
فى المثل درخت ميوه در جهت بارور شدن حركت مىكند و در نهايت حركت خود ، ميوهء خود را عرضه مىكند . اين حركت يك فعل بىعلم و شعور است ، اما بىغايت نيست . غايت آن ميوهدادن است . چنين نيست كه هرچه فكر و رويه ندارد غايت هم نداشتهباشد و بر حسب اتفاق كار خود را انجام دهد .
بله ، فكر و رويه براى تمييز افعال از يكديگر ضرورى است . فىالمثل كسى كه از خانه بيرون مىرود ، بايد بداند كه كجا مىرود ، آيا به بازار مىرود ، يا به مدرسه ، يا به مسجد . فكر او دخالت در تمييز دادن اين افعال دارد ، نه بيشتر .
اين انگيزهها و موانع گوناگون هستند كه مىتوانند سرنوشت حركت ارادى را به اين يا آن سو تغيير دهند ، لذا به فكر و رويه نياز مىافتد . اما اگر انگيزه و موانع مختلف پيش پاى آدمى نبود به فكر و رويه هم نياز نبود ، مانند كسى كه فعل خود را از روى ملكه انجام مىدهد . سخنورى كه حرفهء او سخن گفتن است براى سخن گفتن نياز به فكر و تأمل ندارد و اگر فكر و تأمل كند به لكنت افتاده از گفتن باز مىماند .
نتيجهء بحث اين كه فكر ، فعل را غايتدار نمىسازد ، فقط آن را از ديگر افعال متميز مىسازد . پس فاقد فكر مانند طبيعت ، فاقد غايت نيست . بنابراين ، طبيعت بر خلاف ادعاى انباذقلس در افعال خود ، غايت دارد ؛ گرچه فكر و رويه ندارد .
دليل دوم ، وجود شر و بدى دليل بر بىغايتى است
متن
الحجّة الثانية : أنّ في نظام الطبيعة أنواعاً . . . يدعوها إلى ذلك .