آن فاعلها به مقصد و منزل نهايى نرسيده ، بلكه شريت آنها يك امر واقعى است ، لكن شر آنها در جنب يك خير بزرگ قرار دارد . فى المثل كسى كه در جبهه مىجنگد و با شمشير يا سلاحهاى مدرن تكه تكه مىشود گرچه پاره پاره شدن اعضا و جوارح بدن او شر محسوب مىشود اما در كنار فيض عظيم شهادت اين شر ، ناچيز است . فيض شهادت ، غايت و مقصد اول و قطعه شدن اعضاى او غايت بالتبع ومقصود ثانى محسوب مىشود .
لازمهء خير كثير ، شر قليل است . اين مطلب در همهء فعاليتهاى طبيعى و ارادى بشر و غير بشر حاكم است . انسان در سير حركت جوهرى خويش به سوى كمال مىرود ، ولى هم زمان با آن سير ، بدن مادى او فرسوده و مستهلك مىشود . اين شر قليل در جنب خير و كمال كثير ، وجود دارد و لازمهء آن است .
و يا فى المثل نجار براى ساختن در چارهاى ندارد ، مگر اين كه چوب ها را قطعه قطعه كند تا با تركيب آنها در بسازد . ولى در اين ميان ، مقدارى از چوبها هم تلف مىشود ، اما چارهاى نيست ؛ زيرا اين شر لازمهء وجود خير كه ساختن در است ، مىباشد .
دليل سوم ، صدور افعال مختلف از طبيعت ، گواه فقدان غايت معين است
متن
الحجّة الثالثة : أنّ الطبيعة الواحدة تفْعِل أفعالًا . . . وموانع متنوّعة ومتباينة .
ترجمه
دليل سوم . طبيعت واحد ، افعال مختلفى انجام مىدهد ، مانند حرارت كه موم « 1 » را نرم و نمك را سخت و چهرهء رخت شوى را سياه و لباس را سفيد مىكند .
هامش
( 1 ) . تَحِل يعنى منحل مىسازد اعم از آنكه ذوب كند يا نرم سازد