غايت آنها هم عبارت است از ذات خودشان « بما انّهم فاعل » . يعنى خودشان غايت خودشان هستند . اما نه خودشان « من حيث هو هو » بلكه خودشان « من حيث انه فاعلٌ تام » .
پس فاعلهاى مجرد هم به ذات مجرد خود ، ذات فاعلى خود را طلب مىكنند و او است كه غايت بالذات آن مجرد واقع مىشود و از اين نظر كه « ذات من حيث هو ذات » كامل است و باذات فاعلى آنها متحد مىباشد ، خود را به سبب اين غايت استكمال ، نمىبخشند ؛ زيرا استكمال فرع نقص و قوّه است و در ذات تام آنها نقص و قوّهاى وجود ندارد . و اگر بر فعل خارجى آنها غايتى مرتب مىشود آن غايت ، غايت بالعرض است .
بنابراين جهان هستى نسبت به واجب تعالى غايت بالذات او نيست . بلكه غايت بالذات او همان فاعليت تامهء اوست كه متحد با ذات او ، مىباشد . پس او هم چون موجودات مجرد در پى غايتى بيرون از ذات خود كه خود را بدان مستكمل كنند ، نيست . ذات واجب ، كمال محض است و از اين جهت مطلوبيت ذاتى دارد . اين ذات ، فاعليت را كه شأنى از شئون ذاتى او است غايت خود قرار مىدهد و فعل ، متأخر از اين فاعليت متحقق مىشود . غايت بالذات او همان فاعليت ذاتى او و غايت بالعرض او همان معنايى است كه بر فعل مترتب مىگردد و به قول مولوى :
من نكردم خلق تا سودى كنم * بلكه بر بندگان جودى كنم
جود بر بندگان غايت بالتبع اوست .
غايت بالذات فاعل همان ذات فاعل است
متن
فظهر ممّا تقدّم : أوّلًا أنّ غاية الفاعل في . . . وفعليّةً بعد القوّة .