و مكمل مىباشد ؛ بر خلاف فاعلهاى غير علمى كه صدور فعل قائم به نوعيّت ماهيت آنها مىباشد و براى علم دخالتى در صدور فعل نيست . در اين فاعلها ، طبعاً نوعيت ماهيت به تنهايى و بدون هيچ شرطى براى صدور فعل فاعليت دارد .
* قوله « التى هى كمالات ثانية له » نوعيت نوع مانند انسانيت براى انسان و فرسيت براى فرس ، كمال اول براى نوع محسوب مىشود ، همانطور كه آثار و افعال نوع ، كمال ثانى براى آنها به شمار مىآيد . « 1 »
غايت فعل ، پيوسته به فاعل فعل باز مىگردد
متن
وثالثها : أنّ الغاية وإن كانت بحسب النظر البدويّ . . . خيرٌ للفاعل كمالٌ له .
ترجمه
نكته سوم ، غايت گرچه بر حسب نظر ابتدائى گاهى به فاعل و گاهى به ماده و گاهى به غير اين دو بر مىگردد ، لكن به حسب نظر دقيق دايماً به فاعل باز مىگردد ؛ زيرا كسى كه به مسكين احسان مىكند تا او را بدين وسيله خشنود سازد ، در حقيقت از مشاهده آشفتگى حال او رنج مىبرد و با احسان خود مىخواهد رنج نفسانى خويش را زايل كند .
و نيز كسى كه از مكانى به مكانى ديگر منتقل مىشود تا در آن استراحت نمايد در حقيقت مىخواهد نفس خويش را از ادراك رنج و تعب خلاصى بخشد .
خلاصه آن كه فعل دايماً مسانخ فاعل « 2 » و ملايم و مرضى اوست و همينطور غايتى كه بر فعل مترتب مىگردد نيز خير فاعل و كمال او محسوب مىشود .
هامش
( 1 ) . در برخى عبارات كتاب ، اعراض قائم بر جسم كمال ثانى معرفى شدهاست
( 2 ) . اين سخن گرچه حق است و به حكم سنخيت بين علت و معلول قابل تصديق است مگر آنكه با فاعل بالقسر كه آن را تعريف نمودهايم به فاعلى كه علم به فعل خود ندارد و فعل آن ملائم طبع آن نيست ، منافات دارد