به فعل دارند نه فاعلهاى طبيعى مانند افعال نباتى و معدنى كه علم به فعل خود ندارند .
معناى سخن ايشان اين است كه فاعل علمى قبل از انجام فعل ، غايت كار خويش را تصور مىكند و به رجحان آن تصديق مىنمايد و همين تصور علمى غايت ، انگيزه و علت غائى براى تحقق فعل به وجود خارجى مىگردد . حال اگر فاعل علمى چون انسان از سنخ جواهر مادى بود بايد براى وصول به غايت حركت را مقدمهء وصول قرار دهد . در اين جا فعل ( حركت ) چيزى غير از غايت خواهد بود ، اما گر فاعل علمى از سنخ جواهر مجرد بود ( فرشتگان ) براى وصول به غايت نياز به حركت كه آن را مقدمهء وصول به غايت قرار دهند ، ندارند . لذا فعل ، همان غايت مىگردد نه چيزى غير از آن .
* قوله « والارادة كيفما كانت مسبوقةٌ بالعلم » ؛ يعنى خواه اراده ، مانند ارادهء جواهر مادى باشد يا جواهر مجرد ، تا فاعل قبلًا علم به آن نداشته باشد و به رجحان فعل تصديق نكند ارادهء انجام فعل را نمىكند .
اين كه مىگويند علت غائى ، علت فاعلى فاعل است كليّت ندارد
متن
و أمّا قولهم : « إنّ العلّة الغائيّة علّةٌ فاعليّةٌ . . . علّةً لفاعليّة الفاعل .
ترجمه
اما سخن حكما كه مىگويند : - علت غائى علت فاعليت فاعل هست - خالى از مسامحه نيست ، چون فاعلهاى طبيعى كه علم « 1 » ( به فعل ) ندارند تا غايات افعال به حضور علمى براى آنان حاضر
هامش
( 1 ) . ممكن است كسى بگويد ، اين حصر ممنوع است ؛ زيرا جايز است كه غايت به وجود سابق خود كه در مرتبهءفاعل تحقق دارد علت فاعليت فاعل باشد ؛ نه به وجود مترتب بر فعل ، تا گفته شود كه غايت مترتب بر فعل ، متأخر از آن است ، و نه به علم سابق بر آن ، تا گفته شود كه فاعلهاى طبيعى علم ندارند