متحقق خواهد گشت . وجود معلول وجود رابط است و قيام او به علت ، ذاتى آن است بنابراين وجود معلول بدون علت محال است چون مستلزم آن است كه وجود رابط بدون مقوم آن كه علت اوست محقق گشته باشد .
اشكال در اصل فوق و جواب آن
متن
فإن قلت : المعلول محتاج إلى العلّة حدوثاً لا بقاءً . . . غير قائم بها ، وهذا خلف .
ترجمه
اگر اشكال شود كه معلول در حدوث خود به علت محتاج است نه در بقا ، بنابراين جايز است كه علت بعد از حدوث معلول ، معدوم گردد و معلول به حال خود باقى بماند .
در پاسخ مىگوييم اين اشكال مبنى بر نظريهء قومى است كه مىگويند حاجت معلول به علت در ناحيه حدوث آن است نه در ناحيهء بقا . بر اساس اين نظريه وقتى معلول ، به ايجاد علت حادث گشت حاجت آن به علت هم تمام مىگردد . ايشان مثال زدهاند به ساختمان و بنّا ؛ زيرا بنّا علت ساختمان است . وقتى بنّا ساختمان را ساخت و ساختمان بر پايههاى خود استوار گشت ديگر نيازى به بنّا نيست و عدم او زيان به حالش ندارد .
اين اشكال مردود است ؛ زيرا حاجت معلول به علت خصوصيت لازم ماهيت است كه از همان امكان ماهيت در تلبس به وجود يا عدم سرچشمه مىگيرد . امكان براى ماهيت در حالت بقا محفوظ است ، همانطور كه در حال حدوث محفوظ است . بنابراين علت ، همانطور كه گذشت « 1 » در وقت حدوث معلول بايد با معلول باشد حين البقاء هم بايد با آن باشد .
شرح
اين اشكال از متكلمين است كه مىگويند نياز معلول به علت در وقت حدوث آن
هامش
( 1 ) . در فصل اول از همين مرحله