فرض ، علت عالم است و علت بيرون از معلول است جدا و وراى عالم قرار مىگيرد .
در حقيقت از عليت اراده به اين معنا عليت يكى از ممكنات را نتيجه مىگيريم .
در اين صورت مىگوييم اين ارادهاى كه بر حسب ادعاى شما علت عالم است خود ممكنى از ممكنات است و به علت تامهاى نياز دارد تا او را موجود كند . و علت تامهء او در حقيقت ، علت تامهء براى عالم است ، نه آن كه اراده ، علتِ عالم باشد . بر اين اساس اعتقاد به عليت اراده ، جداى از ذات واجب تعالى ، ادعاى نادرستى خواهد بود .
وجوب وجود علت به هنگام وجود معلول
متن
وأمّا مسألة وجوب وجود العّلة عند وجود . . . وجود المعلول بلا علّة .
ترجمه
اما اين كه واجب است وجود علت به هنگام وجود معلول ، اين بدان جهت است كه اگر علت با وجود معلول واجب الوجود نباشد طبعاً ممكن الوجود خواهد بود ؛ زيرا فرض امتناع علت به كمترين توجه مرتفع است . و چون علت ممكن الوجود است عدم آن جايز خواهد بود اين در حالى است كه معلول موجودى است قائم به آن و لازمهء جواز عدم علت آن است كه وجود معلول بدون علت باشد .
شرح
تا به اين جا بحث دربارهء وجوب وجود معلول با فرض وجود علت آن بود . از اين جا به بعد بحث دربارهء وجوب وجود علت با فرض وجود معلول آن بحث مىشود .
مىگويند اگر علت با وجود معلول ، واجب الوجود نباشد معنايش آن است كه جايز الوجود است ؛ چون فرض ديگرى مانند امتناعِ وجودِ علت به كمترين تأملى مرتفع است ؛ زيرا علت ممتنع چگونه مىتواند وجود معلول را سبب شود . حال كه علت جايز الوجود شد پس عدم او هم ممكن و معقول خواهد بود . اين جا سؤال اين است كه در صورت معدوم بودن علت چگونه معلول كه وجودش قائم به علت است