اين است كه مصلحت فعل متأخر از وجود خود فعل است ؛ زيرا فاعل ، فعل را به وجود مىآورد تا به مصلحت مورد نظر برسد .
مثلًا معلم شاگردى را كه در انجام تكاليف خود كوتاهى كرده نصيحت مىكند تا اين كه در امتحان مردود نشود . پس فعل معلم كه موعظهء شاگرد باشد به جهت مصلحت قبول شدن در امتحان است . اين موعظه بايد قبل از شروع امتحان باشد تا مصلحت فوت نشود . و پس از امتحان ، زمان نصيحت گذشته و موعظه بىثمر است .
حال كه مصلحت متأخر از وجود فعل گشت اگر مصلحت بخواهد مرجح حدوث فعل گردد بايد از جايگاه خود به جلو حركت كند تا بتواند علت وجود فعل گردد و اين محال است ؛ زيرا تأخر ، ذاتى آن است و نمىتواند به جلو باز آيد و « تقدّم الشىء على نفسه » امر ناممكنى است .
اشكال ديگر اين نظريه آن است كه مصلحت همچون فعلى كه مصلحت دارد يك ماهيت امكانى دارد و در قلمرو ممكنات مىباشد و او هم چون بقيهء ممكنات خود نيازمند علت تامه است تا او را به وجود آورد . پس چگونه مىتواند خود ، بذاته مرجح حدوث عالم باشد . نتيجه مىگيريم كه ذات خداوند متعال علت تامه هستى است و اوست كه مرجح وجود عالم مىباشد ، و مرجحى به جز ذات او نيست نه اراده و نه علم به مصالح افعال هيچ كدام براى مرجحيت صلاحيت ندارند .
منافاتى ميان عليّت واجب تعالى و عليّت اجزاى عالم نيست
متن
نعم لمّا كان العالم مركّباً ذا أجزاءٍ لبعضها . . . وهو الواجب ( عزّ اسمه ) .
ترجمه
آرى ، چون كه عالم مركبى است صاحب اجزاء و اجزاء آن با يكديگر نسبت وجودى دارند در موقف ترجيح جايز است كه بعضى بر بعض ديگر متوقف باشد ( مانند توقف معلول بر علت ) . لكن همه