به مساله معاد است ، و اينكه نمىدانند حساب و جزاء تنها و تنها به دست خداى تعالى است نه دست كس ديگر .
و اما اينكه بعضى از مفسرين گفتهاند كه : « منظور از اين جهالت ، جهالت ضد عقل و حلم است ، و نوح ( ع ) خواسته است بگويد كه شما كفار نسبت به ما و كار ما سفاهت به خرج داده و عقل خود را به كار نمىزنيد . و يا منظور از » تجهلون « اين است كه شما نمىدانيد كه امتياز يك انسان بر ساير انسانها به پيروى از حق و عمل نيك و آراستگى به فضائل است ، نه به داشتن مال و جاه كه شما مىپنداريد . » « 1 » معناى بعيدى است از سياق آيه .
* ( « وَيا قَوْمِ مَنْ يَنْصُرُنِي مِنَ اللَّه إِنْ طَرَدْتُهُمْ أفَلا تَذَكَّرُونَ » ) * كلمه « ينصرنى » در عين اينكه معناى يارى را مىدهد ، بويى هم از معناى منع و يا نجات دهى و امثال آن دارد ، - و به همين جهت است كه با حرف « من » متعدى شده است .
پس معناى آيه اين است كه اى قوم كفر پيشه من ! اگر من مؤمنان را از خود برانم چه كسى مرا از عذاب خدا منع مىكند و يا نجات مىدهد ؟ چرا متذكر نمىشويد كه راندن آنان ظلم است و خداى سبحان مظلوم را عليه ظالم نصرت داده و انتقام او را از ظالمش مىگيرد ، عقل خود شما نيز حكم جزمى و قطعى مىكند كه در درگاه خداى سبحان ظالم و مظلوم يكسان نيستند ، و خدا ظالم را بدون كيفر ظلمش هم چنان رها نمىكند كه هر چه خواست ظلم كند ، بلكه او را كيفرى مىدهد كه مايه بدبختى او و خنك شدن دل مظلوم باشد ، و خدا عزيزى است داراى انتقام .
* ( « وَلا أَقُولُ لَكُمْ عِنْدِي خَزائِنُ اللَّه وَلا أَعْلَمُ الْغَيْبَ وَلا أَقُولُ إِنِّي مَلَكٌ » ) * اين جمله پاسخى است از اين قسمت گفتار كفار كه گفتند : * ( « وَما نَرى لَكُمْ عَلَيْنا مِنْ فَضْلٍ » ) * و اين چنين گفتار آنان را رد مىكند كه شما گويا به خاطر اينكه من ادعاى رسالت كردهام انتظار داريد من ادعاى فضيلتى بر شما بكنم ، و مىپنداريد بر هر پيغمبرى لازم است كه خزائن رحمت الهى را مالك و كليددار باشد ، و مستقيما و مستقلا هر فقيرى را كه خواست غنى كند ، و هر بيمارى را كه خواست شفا دهد ، و هر مرده اى را كه خواست زنده كند ، و در آسمان و زمين و ساير اجزاى عالم به دلخواه خود و به هر نحوى كه خواست تصرف نمايد .
و نيز مىپنداريد كه پيغمبر آن كسى است كه علم غيب داشته و بر هر چيزى كه از نظر ديگران پنهان است آگاه باشد ، و بتواند آن چيزها را به طرف خود جلب كند ، و نيز بر هر شرى
هامش
( 1 ) روح المعانى ، ج 12 ، ص 42 ، چاپ بيروت ، تفسير الكشاف ، ج 2 ، ص 390 ، چاپ بيروت .