عادلى و هرگز ستم روا نمىدارى ثواب اعمال گذشته مرا نمىدهى ؟ فرمود : از مثوبات آخرت نمىدهم و ليكن از لذايذ دنيا هر آنچه بخواهى بگو تا در پاداش عبادتهايت به تو بدهم ، ابليس اولين چيزى را كه از خدا درخواست كرد اين بود كه خدايا مرا تا روز قيامت زنده بدار . خداى تعالى نيز درخواستش را پذيرفت . آن گاه درخواست كرد مرا بر فرزندان آدم مسلط كن ، اين را نيز پذيرفت . باز هم درخواست كرد كه مرا مانند خون در سراسر وجود آنان راه ده . فرمود : راهت دادم . سپس درخواست كرد براى بشر هيچ فرزندى به وجود نيايد مگر اينكه براى من دو فرزند به وجود آيد ، و من آدميان را ببينم و آنان مرا نبينند ، و من به هر صورتى كه بخواهم بتوانم در برابر آنان به آن صورت در آيم . خداى تعالى اينها را نيز پذيرفت . ابليس قانع نشد ، و گفت خدايا بيشتر از اين به من بده . فرمود : من براى تو و ذريه تو در سينه هاى بشر جايى و قرارگاهى دادم .
اينجا ابليس قانع شد و گفت : مرا بس است ، « فَبِعِزَّتِكَ لأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ إِلَّا عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ » . « 1 »
مؤلف : بحث گذشته ما معناى اين حديث را به خوبى روشن مىسازد ، و حاجت به توضيح ديگرى نيست ، و آنچه گفته : « و من به هر صورتى كه بخواهم بتوانم در برابر آنان به آن صورت درآيم » معنايش اين نيست كه من ذات خود را به هر طورى كه بخواهم تغيير دهم ، و بيش از اين دلالت ندارد كه من به هر نحوى كه بخواهم در حواس انسان تصرف كنم .
بنا بر اين ، اينكه بعضى از علما گفتهاند « اجماع علما بر اين است كه ابليس و ذريه او از طايفه جن و مانند ساير اجنه اجسامى هوايى و لطيفند و به هر شكلى كه بخواهند در مىآيند حتى شكل سگ و خوك ولى ملائكه اجسام لطيفى هستند كه به هر شكلى در مىآيند جز به شكل سگ و خوك » « 2 » سخنى نادرست است ، زيرا ظاهر اين كلام اين است كه ملائكه و شيطانها قدرت بر تغيير ذات خود دارند و اين حرفى است كه نه از عقل دليلى بر آن هست و نه از نقل ، اجماعى هم كه ادعا كردهاند در حقيقت اتفاق در فهم است ، و چنين اجماعى را اگر خود ما بدست بياوريم حجت نيست تا چه رسد به اينكه ديگران آن را نقل كنند ، وقتى اجماعى در كار نبود باقى مىماند كتاب و سنت ، و ماخذ قرآنى و روايتى اين داستان همان بود كه ما ذكر كرديم ، و ديديد كه از آن چنين چيزى استفاده نمىشد .
همچنين مساله ذريه ابليس و كثرت آنها چيزى جز اين در دست نيست كه ذريه ابليس
هامش
( 1 ) تفسير قمى ج 1 ص 34 ط تهران
( 2 ) بحار ج 63 ص 283 ط بيروت .