باشند از پدران خود پيروى كردهاند ، اين پدران بودهاند كه با علم به حقيقت امر فرزندان ضعيف خود را به سوى شرك سوق دادهاند و با تلقينات سوء خود آنان را بر اين رسم نكوهيده بار آوردند ، حتى فرزندان اطلاعى از ضلالت و اضلال پدران هم نداشتند ، و به همين جهت حجت آنان بر ما تمام بود ، و مىتوانستند بگويند : شرك و عصيان و ابطال حق همه از پدران ما بوده ، و تنها آنان مستحق مؤاخذه هستند - ما حقى را نمىفهميديم تا مامور به احقاق آن شده و در صورت عصيان آن امر مورد مؤاخذه قرار بگيريم ، پس ما در عين اينكه همه عمر مشرك بودهايم مع ذلك هيچ گناهى از ما سر نزده ، و هيچ حقى را ابطال نكردهايم ، * ( « أَوْ تَقُولُوا إِنَّما أَشْرَكَ آباؤُنا مِنْ قَبْلُ وَكُنَّا ذُرِّيَّةً مِنْ بَعْدِهِمْ أفَتُهْلِكُنا بِما فَعَلَ الْمُبْطِلُونَ » ) * و حرفشان هم حسابى بود .
ممكن است كسى بگويد : در اينجا دو فرض ديگر هست كه بيان سابق وافى به آن نيست و آيه شريفه هم آن را دفع نمىكند ، يكى اينكه پدران اصلا اشهاد نشده و تنها ذريه مورد اشهاد قرار گرفته باشند ، و آن ديگر اينكه بعضى از ذريه اشهاد شده باشند ، و خيلى هم بعيد نيست ، براى اينكه بطور كلى تكامل نوع انسانى در علم و تمدن بوسيله ذريه ها و نسلها صورت گرفته ، يعنى مردم هر دوره مقدارى از علم و تمدن را از نسل سابق خود ارث برده و مقدارى را هم خود بر آن افزوده و مىافزايند ، و در نتيجه مردم هر دوره از علم و تمدن چيزى را دارا هستند كه دوره سابق بر ايشان داراى آن نبودهاند ( و از كجا كه اشهاد هم به اين منوال نبوده باشد :
مترجم ) .
جواب اين گفتار اين است كه بنا بر اين دو فرض حجت خدا بر همه ذريه و يا آن عده كه مورد اشهاد قرار گرفتهاند تمام است و به عكس فرض ما پدران بخاطر غفلتى كه در باره مساله ربوبيت پروردگار داشته و در شرك خود مستقل نبودهاند معذورند ، چون بحسب فرض ، نه مورد اشهاد واقع شدهاند و نه نسل ديگرى قبل از ايشان بوده تا از آن نسل تقليد كرده باشند ، در نتيجه بنا بر اين دو فرض جمله * ( « إِنَّا كُنَّا عَنْ هذا غافِلِينَ » ) * زبانحال پدران و ذريه اى كه اشهاد نشدهاند مىشود .
و اما داستان تكامل نوع انسانى در علم و تمدن در جاى خود صحيح است ، و ليكن نبايد مساله اشهاد را به آن قياس كرد ، تكامل انسان در علوم نظرى و اكتسابى است كه نتايج و فروعى است كه تدريجا براى انسان حاصل مىشود ، بخلاف اشهاد و خود بينى انسان ، و اينكه من محتاج به مربى هستم كه تربيتم كند . زيرا اين معنا از مواد علم است ، و قبل از نتايج براى انسان حاصل مىشود ، و از علوم فطرى و اولين نقشى است كه در نفس منتقش مىگردد ، و بعد از اين انتقاش است كه نتايج و فروع متفرع بر آن مىشود و چنين علمى معقول نيست كه بعد از