تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير الميزان ( فارسي ) — صفحة 328

مساهمون:

ص٣٢٨
كتاب اسماء و صفات از جابر روايت كرده‌اند كه گفت : رسول خدا ( ص ) فرمود : وقتى خداى تعالى در ميقات با موسى سخن گفت نحوه سخنش غير آن نحوه سخنى بود كه در روز اول بعثتش با او سخن گفته بود و موسى چون چنين ديد پرسيد : پروردگارا ! آيا اين كلامى است كه قبلا آن را با من در ميان نهادى ؟ فرمود : اى موسى ! من با تو با نيروى ده هزار زبان حرف زدم و مرا نيروى تمامى زبانها بلكه از آن هم بيشتر است . پس وقتى بسوى بنى اسرائيل بازگشت از وى پرسيدند كلام رحمان را چگونه يافتى براى ما توصيف كن . گفت : شما توانايى درك آن را نداريد ، فقط مىتوانم بگويم كه دلنشينترين صوت صاعقه هايى كه شنيده‌ايد شبيه به آن است ، و ليكن باز هم آن نيست « 1 » . مؤلف : ذيل روايت اشكالى ندارد ، زيرا مثالى كه زده براى تقريب ذهن بوده ، و ليكن صدر آن اشكال دارد ، و معلوم نيست مقصود از ده هزار زبان چيست ، و بعيد نيست كه منظور از آن تاثير در تفهيم بوده باشد ، و غرض اين باشد كه كلام خداى تعالى از جهت تفهيم به منزله ده هزار زبان است كه يكديگر را در فهمانيدن مطلب كمك كنند ، چون قدرت زبانها در فهماندن مطلب مختلف است ، بعضى از زبانها قدرت كمترى و بعضى ديگر قدرت بيشترى را دارند ، و مغايرتى هم كه در دو كلام خداوند بوده از همين نظر بوده است .
و در كتاب معانى الاخبار به سند خود از هشام روايت كرده كه گفت : نزد امام صادق ( ع ) بودم كه ناگاه معاوية بن وهب و عبد الملك بن اعين بر آن جناب در آمدند ، معاوية بن وهب رو به آن حضرت نمود و عرض كرد : شما در باره روايتى كه مىگويد رسول خدا ( ص ) پروردگار خود را ديده چه مىگوييد ؟ و اگر اين روايت به نظر شما صحيح است رسول خدا ( ص ) پروردگار خود را به چه صورتى ديده ؟ و همچنين روايتى كه مىگويد مؤمنين در بهشت پروردگار خود را مىبينند ؟ اگر اين نيز صحيح است به چه صورتى خواهند ديد ؟ حضرت تبسمى نمود و فرمود : اى معاويه ! چقدر زشت است كه مردى هفتاد يا هشتاد سال از عمرش بگذرد ، و در اين مدت در ملك خدا زندگى نموده و از نعمتهاى خداوندى بهره مند باشد و خدا را آن طور كه بايد نشناسد ؟ آن گاه فرمود : اى معاويه ! محمد بن عبد اللَّه ( صلوات اللَّه عليه ) پروردگار خود را نديد ، و خداوند بزرگتر از آن است كه بمشاهده چشمها در آيد ، بايد دانست كه رؤيت دو گونه است ، يكى رؤيت به چشم و يكى رؤيت به قلب ، هر
هامش
( 1 ) الدر المنثور ج 3 ص 115