ناچار يك روز صبح خيلى زود برخاست و مقدارى نان و يك مشك آب به دوش هاجر انداخت و او و فرزندش را از شهر بيرون نمود . هاجر تا آنجا كه توانايى داشت در بيابان پيش رفت ، ناگهان متوجه شد كه راه را گم كرده است . مدتى در اين بيابان كه نامش بيابان « بئر سبع » بود حيران و سرگردان راه پيمود و با صرف نان و آبى كه همراه داشت تجديد قوايى نمود ، و هم چنان در بيابان قدم مىزد تا آنكه از شدت خستگى و تشنگى حالت مرگ بر آنها عارض شد ، و براى اينكه مرگ يگانه فرزندش را به چشم نبيند ، فرزند خود را زير درختى انداخت و خود به مقدار يك ميدان تير از او دور شد ، بدان سبب كه جان كندن او را به چشم خود نبيند ، آن گاه صدا به گريه بلند كرد . خداوند صداى گريه او و ناله طفلش را شنيد ، يكى از فرشتگانش هاجر را از آسمان ندا درداد : اى هاجر چيست ترا ، و بدان كه خداوند ناله طفلت را شنيد و به حال او آگاه شد ، برخيز و طفلت را تنگ در آغوش گير و در محافظتش سخت بكوش كه من او را به زودى امت عظيمى قرار مىدهم . در اين موقع خداوند دو چشم هاجر را باز كرد ، هاجر چشمش به چاه آبى افتاد ، برخاست و مشك را برداشت و از آن آب پر كرد و طفل خود را سيراب نمود ، خداوند هم چنان با اسماعيل و ياور او بود ، تا آنكه در همان بيابان كه نامش « فاران » بود ، بزرگ شد و به حد تير اندازى رسيد ، و مادرش از دختران مصر « 1 » زنى برايش گرفت .
و نيز تورات در باره ابراهيم ( ع ) گفته است كه : خداوند پس از اين جريانات ابراهيم را امتحان كرد و به او چنين گفت : اى ابراهيم ! - ابراهيم عرض كرد اينك در اطاعتت حاضرم . خداوند فرمود : فرزند يگانه و محبوب اسحاق را برگير و او را براى قربانى سوختنى به سرزمين « مريا » بالاى كوهى كه بعدا به تو نشان مىدهم ببر . ابراهيم روز بعد صبح زود از جا برخاست و الاغ خود را آماده نمود و اسحاق و دو تن از غلامان را همراه برداشت و با مقدارى هيزم بدان سرزمين رهسپار شد . پس از سه روز راه پيمودن يك وقت چشم را خيره نمود از دور ، آن محلى را كه خداوند فرموده بود بديد ، لا جرم به غلامان خود گفت : شما اينجا نزد الاغ بمانيد تا من و اسحاق بدانجا رفته و پس از انجام عبادت و سجده برگرديم ، پس ابراهيم هيزم قربانى سوختنى را گرفت و بر پشت پسر خود اسحاق نهاد و خود آتش و كارد را به دست گرفت و هر دو با هم مىرفتند ، اسحاق رو به پدر كرد و گفت : بابا آتش و هيزم آورديم و ليكن بره اى كه آن را
هامش
( 1 ) آنچه در روايات مسلمين است اين است كه اسماعيل از جرهم كه يكى از عشاير عرب بود ، زن گرفت .