چون شعر چيزى به جز يك آرايش خيالى و مشاطه گرى و همى نيست - تا بشود به هر چه شاعر گفته و هر ياوه سرايى كه به هم بافته تكيه نمود ، آن هم در مساله اى كه قرآن كه « لَقَوْلٌ فَصْلٌ وَما هُوَ بِالْهَزْلِ » است ، در آن مداخله كرده .
و اما اينكه گفت پسران به پدران خود ملحقند ، و به پدر مادرشان ملحق نمىشوند ، بنا بر اينكه آن هم مساله اى لفظى و لغوى نباشد از فروع نسب نيست ، تا نتيجه اش اين باشد كه رابطه نسبى بين پسر و دختر با مادر قطع شود ، بلكه از فروع قيمومت مردان بر خانه و خانواده است ، چون هزينه زندگى و تربيت فرزندان با مرد است ( از اين رو دختر ما دام كه در خانه پدر است تحت قيمومت پدر است ، و وقتى به خانه شوهر رفت تحت قيمومت او قرار مىگيرد ، و وقتى خود او تحت قيمومت شوهر است فرزندانى هم كه مىآورد تحت قيمومت شوهر او خواهند بود ، پس ملحق شدن فرزند به پدر از اين بابت است ، نه اينكه با مادرش هيچ خويشاوندى و رابطه نسبى نداشته باشد ) .
و سخن كوتاه اينكه همانطور كه پدر رابطه نسبى را به پسر و دختر خود منتقل مىكند مادر نيز منتقل مىكند ، و يكى از آثار روشن اين انتقال در قانون اسلام مساله ارث و حرمت نكاح است ، ( يعنى اگر من به جز يك نبيره دخترى اولادى و وارثى نداشته باشم او ارث مرا مىبرد و اگر او دختر باشد به من كه جد مادرى او هستم محرم است ) ، بله در اين بين احكام و مسائل ديگرى هست كه البته ملاكهاى خاصى دارد ، مانند ملحق شدن فرزند ، و مساله نفقه و مساله سهم خويشاوندان رسول خدا ( ص ) از خمس ، كه هر يك از اينها تابع ملاك و معيار خاص به خودش است .
بحث علمى ديگر
نكاح و ازدواج از سنتهاى اجتماعى است كه همواره و تا آنجا كه تاريخ بشر حكايت مىكند در مجتمعات بشرى هر قسم مجتمعى كه بوده داير بوده ، و اين خود به تنهايى دليل بر اين است كه ازدواج امرى است فطرى ، ( نه تحميلى از ناحيه عادت و يا ضروريات زندگى و يا عوامل ديگر ) .
علاوه بر اين يكى از محكمترين دليلها بر فطرى بودن ازدواج مجهز بودن ساختمان جسم ( دو جنس نر و ماده ) بشر به جهاز تناسل و توالد است ، كه توضيحش در اين تفسير مكرر داده شد و علاقه هر يك از اين دو جنس به جذب جنس ديگر به سوى خود يكسان است ، هر