تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فروغ حكمت ( ترجمه وشرح نهاية الحكمه ) ( فارسى ) — صفحة 724

مساهمون:

ص٧٢٤
شرح مستشكل گفته بود كه الم با اين كه شرّ بالذات است ، امر وجودى است . به عنوان مثال وقتى دست با كارد بريده شد ، ادراك زوال اتصال ، الم مىباشد ؛ نه نفس زوال اتصال كه امر عدمى است . و چون ادراك الم ، امر وجودى است پس اين شرّ از سنخ اعدام نيست و به طور كلى نمىتوان گفت كه همهء شرور از سنخ اعدام مىباشند . در پاسخ به اين اشكال صدرالمتألهين در اسفار ، و به تبع او مؤلف در اين كتاب مىفرمايد كه الم به علم حصولى كه عبارت از حصول ماهيت معلوم در ذهن باشد ، ادراك نمىشود . بلكه الم به علم حضورى كه عبارت است از حضور وجود معلوم نزد ادراك كننده ، ادراك مىگردد . و از آن جا كه ادراك حضورى ، عين وجود مُدرَك هست ، نتيجتاً المى كه به عنوان مثال ادراك زوال اتصال هست عين زوال اتصال مىباشد . بنابراين الم گرچه نوعى از ادراك هست لكن خود از افراد عدم مىباشد و شرّ بالذات محسوب مىگردد . بر اين اساس سخن حكما كه مىگويند شرّ بالذات عدمى است ، نقض نمىگردد . در اين جواب ملاحظه مىشود كه مؤلف مىپذيرد كه ادراك از سنخ وجود است . لكن سخن در اين است كه ادراك كننده وقتى يك امر عدمى چون الم را ادراك مىكند نحوهء ادراك او با ساير ادراك‌هايى كه از سنخ وجود است فرق مىكند . در ادراك‌هاى ديگر مُدرِك ماهيت شىء را درك مىكند اما در امورى چون الَم مُدرِك امر عدمى را نه به علم حصولى بلكه به علم حضورى درك مىكند . به بيان ديگر مُدرِك وجود او را درك مىكند نه ماهيت آن را . بنابراين ادراك او از قطع شدن دست با كارد ، مساوى است با نفس قطع شدن ، كه امر عدمى است و مُدرِك ، آن را به علم حضورى در نزد خود حاضر مىيابد . و به همين نكته اشاره دارد ، سخن مؤلف كه مىفرمايد : « فالالم الموجود في ظرف الادراك مصداقٌ للالم وهو بعينه الالم العدمي الذي هو شرٌ بالذات . »