حاصل سخن اين كه مُدرِك نفس قطع شدن و نفس زوال اتصال دست را كه مصداق الم ، و شرّبالذات است به علم و جدانى و حضورى درك مىكند . و ادراك گرچه امر وجودى است اما مُدرَك او ( زوال اتصال ) مصداق امر عدمى مىباشد .
مؤلف حكيم ، علّامهء جليل القدر در اينجا گرچه جواب صدرالمتألهين در اسفار را نقل مىكنند ، اما در حواشى خود بر اسفار ، بر اين جواب اشكالاتى وارد مىكند كه اختصاراً نقل مىشود . « 1 »
اولًا اين كه مىگوييد ادراك الم به علم حضورى است نه حصولى ، اين كليت ندارد ؛ زيرا بسيارى از موارد ، حس ما در ادراك لذيذ يا مولم خود خطا مىكند ، در حالى كه در علم حضورى خطا راه ندارد .
و ثانياً انسان گاهى از راه خيال از مرگ دوست خود مولم مىگردد . و سپس كشف مىشود كه مرگ او واقعيت نداشتهاست . پس اين الم غير واقعى چگونه به علم حضورى ادراك شد . در علم حضورى هر چه هست واقعيت است خيال و خطا در آن راه ندارد .
و ثالثاً ادراكات حسى ، زمانى هستند . به اين معنا كه با انقضاى زمان ، شىء مولم قابل ادراك هست . در حالى كه اگر الم به علم حضورى ادراك مىگشت به فصل زمانى نياز نداشت .
محقق سبزوارى از اين اشكال به بيان ديگر جواب گفته است . و آن اين كه الم از آن جهت كه ادراك است امر وجودى است و شرّ نيست ، بلكه شرّيت او از جهت عدم ملايمت اين ادراك است با كسى كه اين الم را دارد . و صرف عدم ملايمت الم با صاحب الم ، الم را از وجودى بودن خارج نمىكند ، همانطور كه سم مار با اين كه غير ملايم با انسان هست در عين حال وجودى است .
هامش
( 1 ) . اسفار ، ج 6 ، ص 160 و ج 7 ، ص 63