اما اين كه الم و درد از امور عدمى است نياز به توضيح بيشترى دارد . اين مطلب از جمله مطالبى است كه از مواريث فلسفه يونان است . ابتدا افلاطون آن را مطرح ساخته و سپس ميان فلاسفهء اسلام به ديدهء قبول به آن نگريسته شده است و دربارهء آن تجزيه و تحليلهاى عميقترى صورت گرفته است .
البته مفهوم اين جمله كه شر از سنخ امور عدمى است نه از سنخ امور وجودى ، اين نيست كه شرّ در جهان ماده وجود ندارد ، و چون وجود ندارد ما انسانها در برابر شرّهايى كه مىبينيم تكليف نداريم ، و بايد به وضع موجود تن بدهيم ، بلكه مقصود آن است كه همهء شرّها به نحوى از تحليل به عدم باز مىگردند ، و وجود آنها از سنخ وجود عدميات و كمبودها و خلأها و نيستىهاست . و يا آن كه اگر از سنخ كمبودها و نيستىها نباشند بدان سبب شرّ خوانده مىشوند كه منشأ كمبودها و نيستىها مىگردند .
به عنوان مثال نابينايى ، فقر و مرگ را مثال مىزنيم . اين سه هر كدام به نوبهء خود نوعى از كمبود و نيستى هستند . نابينايى در شخص نابينا ، شىء خاص و واقعيت ملموس نيست كه در چشم او قرار داشتهباشد . بلكه نابينايى همان فقدان بينايى است و خود واقعيت مخصوصى ندارد . اين طور نيست كه وقتى شخص بينايى خود را از دست مىدهد يك چيز وجودى ديگر به نام نابينايى را به دست مىآورد كه جايگزين وجود بينايى مىكند نه ، بلكه همان از دست دادن بينايى كه وصف وجودى است نابينايى نام دارد . بنابراين نابينايى از سنخ خلأ و نيستى هست .
همچنين است فقر كه ما آن را شر و بد مىدانيم . آن نيز بىچيزى و نادارى است ، نه يك نوع دارايى و موجودى . آن كه فقير گرديده است چيزى به نام فقر را كه جنبهء وجودى داشتهباشد به دست نياورده ، بلكه ثروت را از دست دادهاست . تصور نشود كه فقير هم مانند غنى يك نوع دارايى دارد ؛ غنى ثروت را دارد و فقير فقر را . فقر همان نداشتن ثروت است . پس آن هم امر عدمى است .
فروغ حكمت ( ترجمه وشرح نهاية الحكمه ) ( فارسى ) — صفحة 719
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص٧١٩