و خُلق همان قدرت بر فعل نيست ، چون نسبت قدرت به فعل و ترك مساوى است . بر خلاف خُلق كه فقط به فعل نسبت دارد . و مراد از خُلق فعل نيست ، گرچه گاهى خُلق بر فعل هم اطلاق مىشود ؛ چون خُلق ، ملكهء راسخهاى است كه فعل بر آن مبتنى است .
شرح
گفتيم كيفيتى كه راسخ در نفس انسان شدهباشد « ملكه » ، يا به تعبير ديگر « خُلق » يا « عادت » ناميده مىشود . پس مىتوانيم در تعريف خُلق يا عادت بگوييم ، ملكهاى است كه افعال انسان به آسانى و بدون نياز به تأمل و فكر از او صادر مىگردد ، مانند كسى كه ملكهء عدالت دارد و افعال عادلانه به راحتى از او صادر مىشود . و يا ملكهء ظلم دارد و به سهولت ظلم مىكند .
برخى پنداشتهاند كه خُلق همان قدرت بر فعل است و اين پندار خطايى است ؛ زيرا نسبت قدرت به فعل و ترك مساوى است ، در حالى كه خُلق فقط يك نسبت دارد آن هم به جانب فعل .
همچنين برخى خُلق را همان فعل آدمى پنداشتهاند . اين هم درست نيست ؛ چون خُلق ، صفتى است كه فعل از آن سر مىزند ، و فعل به منزلهء بنا و خُلق به منزلهء مبنا مىباشد .
اما عقل عملى : گاهى عقل عملى گفته مىشود و از آن قوهء درّاكهاى اراده مىشود كه امور مربوط به عمل را درك مىكند . مثلًا درك مىكند چه عملى خوب است و بايد انجام دهد ، يا بد است و نبايد انجام دهد . مقابل اين عقل ، عقل نظرى است كه امورى را درك مىكند كه مربوط به عمل نيستند . مانند درك علوم نظرى و تئورى .
اما گاهى عقل عملى اطلاق مىشود و مراد از آن هيئتى است براى نفس كه افعال جزئى خود را با استمداد از آن انجام مىدهد . عقل عملى به اين ملاحظه شأن ادراكى ندارد ، بلكه كارگزار نفس است . در اين صورت مىتوان گفت عقل عملى ملكهاى است كه مبدأ عمل آدمى است . مقابل عقل به اين معنا عقل نظرى خواهد بود كه مراد از
فروغ حكمت ( ترجمه وشرح نهاية الحكمه ) ( فارسى ) — صفحة 710
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص٧١٠