و گفته شده است كه نور ، جوهر جسمانى است ، همانطور كه گفته شدهاست كه نور ، ظهور رنگ مىباشد .
شرح
گاهى كلمهء نور گفته مىشود و از آن نور حسى چون نور خورشيد يا چراغ اراده مىشود ، و گاهى از نور ، وجود اراده مىشود . اگر منظور ما از جملهء « المظهر لغيره » در تعريف نور ، نورى باشد كه اجسام را براى بصر آشكار مىكند ، معلوم مىشود كه از نور ، نور حسى را اراده كردهايم . ولى اگر مراد از « لغيره » اجسام نباشند ، بلكه مطلق اشياء مراد باشند ولو آن كه جسم نباشند ، مقصود از نور ، همان وجود خواهد بود .
چون به وسيلهء وجود ، ماهيات از ظلمت عدم بيرون آمده و به لباس نورانى وجود ملبّس شدهاند .
به هر حال كلمهء نور از كلماتى است كه مفهوم آن از مفاهيم اوليه و بديهى است ، لذا نياز به تعريف ندارد . در عين حال براى آن تعاريفى آوردهاند . يكى از تعاريف ، آن است كه نور كيفيت قابل ابصارى است كه در اشياى نورانى مانند خورشيد ، بالذات قابل رؤيت است ، و در اشيائى كه خود نورانى نيستند ، ولى در مقابل نور قرار مىگيرند ، قابل رؤيت هست .
* قوله . من غير أن ينتقل من النير إلى المستنير ؛ در ميان حكما در مورد انتقال نور از جسمى كه بالذات نورانى است مانند خورشيد يا چراغ كه ما آن را اصطلاحاً نيّر مىناميم به جسمى كه در مقابل آن است و بالعَرَض نورانى مىشود كه اصطلاحاً آن را مستنير مىناميم دو نظر وجود داشتهاست .
يكى از دو نظر مىگويد به هنگام روشن شدن جسمى كه از خود نور دارد چيزى از نيّر به مستنير منتقل نمىشود ؛ زيرا انتقال عرض از معروض خود به جاى ديگر محال است چون مستلزم آن است كه وجود لغيره به وجود لنفسه تبديل شود ؛ زيرا انفكاك عرض از معروض خود مستلزم استقلالى براى عرض مىگردد و اين خلف است
فروغ حكمت ( ترجمه وشرح نهاية الحكمه ) ( فارسى ) — صفحة 665
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص٦٦٥