كردند و نه اتحاديهء قديمى . حكومت پيشوا در پونا گرفتار اختلافات داخلى بود و چهار دولت ديگر نيز يا مىخواستند بر متصرفات خود بيفزايند يا آن كه به دنبال تسلط بر بقيه بودند . دو سردارى كه در شمال بودند سينديا و هولكار از ديگران مهمتر و مقتدرتر بودند . از ميان اين دو سينديا صاحب نبوغ بود . اما بلافاصله پس از تسلط بر دهلى و شكست دادن رقيبش هولكا و راجپوتها و تصاحب پونا ، درست در همان ايامى كه به نظر مىرسيد شاهنشاه آيندهء هند خواهد شد ، درگذشت . دهلى و نواحى آن اسماً در اختيار نايب احمد شاه ، كه از سوى عالم شاه فرارى حكومت مىكرد ، قرار گرفت . اينگونه بود كه سلطاننشين دهلى پيدا شد ، سايهء سرد و بىخاصيت آفتاب غروب كردهء قدرت مغولان . سلطاننشينى كه در سال 1785 ، هنگامى كه شاه عالم از سينديا كمك خواست ، استقلالش پايان يافت . شاه عالم پس از آن كه به دست يكى از رؤساى نيمه ديوانهء عشاير افغان كور شد در آغاز مستمرى بگير سينديا و بعد انگليسىها شد .
پنجاب باقى مانده بود . سيكها كه در آغاز فرقهء مذهبى با ايمانى بودند ، در سدهء هفدهم به صورت انجمن اخوتى ، متشكل از مبارزان ضد اسلامى درآمدند ، كه با خشونت هر چه تمامتر در اوايل سدهء هيجدهم توسط مغولان سركوب شدند . سرانجام در سال 1716 ميلادى به كوهپايهها پناه بردند ( هنوز دژهاى آنان در آنجا ديده مىشود ) . از سال 1750 به بعد ، به موازات تضعيف قدرت مغولان ، به صورت دستههاى كوچك در دشت پنجاب پيدا شدند . اين جماعت فعال و ستيزهجو ، كه از ايمانى استوار برخوردار بودند ، به سرعت سرتاسر پنجاب را از كوههاى نمك گرفته تا حوالى دهلى عرصهء تاخت و تاز خود قرار دادند . به دوازده اتحاديه تقسيم شده بودند كه تدريجا به صورت دولتهاى كوچك مستقل درآمدند . پارهاى از آنان مانند پاتيالا تا هنگام استقلال هند در سال 1947 دوام آوردند . در اواخر قرن ، پيشوايى صاحب داهيه پيدا كردند به نام رانجيت سينگه كه در سال 1799 لاهور را تصرف كرد و درصدد يكپارچه كردن دوبارهء پنجاب برآمد .
تاريخ هند ( فارسى ) — صفحة 99
مساهمون: روميلا تاپار
ص٩٩