غير فعال پيشين و حتى غرور هندىها نسبت به حكومت به بىتفاوتى و احساس خفت تبديل شد . جماعات ستيزه خو مانند سيكها و جتها به شورش علنى تشويق شدند . راجپوتها ديگر احساس نمىكردند كه در حكومت و دولت شريكاند . هر چند پارهاى از ايالات مانند جيپور متّحد دولت باقى ماند ، امّا ديگر در اين راستا شوق و حرارتى نداشتند . حكومت و ضعف آن ، مسئلهء مسلمانان بود . هندوان دليلى نمىديدند كه نگران ناپايدارى اركان آن حكومت باشند . بر تمام اينها بايد افزود واقعيت قطع جريان مهاجرت مردان جوياى نام از افغانستان ، ايران و تركستان ، كه منبع اصلى نيروى انسانى كارآمد و قابل و وفادار به حكومت مركزى بود . افغانها در ايران سرگرم بودند تا سلسلهء سلطنتى صفويه را براندازند و جانشين آن شوند . ايرانيان نيز مشغول دست و پنجه نرم كردن با افغانها بودند . پس از مرگ نادر شاه در سال 1746 به اختلافات داخلى خود پرداختند . تركها وارد يكى از دورههاى انقباض آسياى ميانه شدند كه معمولا پس از يك دوره گسترش روى مىدهد . جريانى تاريخى كه تا به حال نتوانستهاند آن را به گونهاى قانع كننده توجيه كنند .
تمام اين علّتها مؤثر بود . امّا در اين كه آيا توضيحى همه جانبه مىدهند ، ترديد است . از ديد نويسنده ، افزون بر تمام اينها ، نوعى بيمارى درونى پيدا شده بود . گويى جامعهء مسلمانان هند دچار ضعف اعصاب شده بود . خود مغولان احساس رسالت فرمانروايى كردن خود را از دست داده بودند .
مسلمانان هند هيچ هدف مشخصى نداشتند . به حكومت مركزى فقط به عنوان وسيلهاى جهت كسب قدرت شخصى مىنگريستند . افراد معدودى كه اصطلاحا « اصلاحطلب » به شمار مىآمدند ، از قبيل نظام دكن ، مردان سالخوردهاى كه خواهان « روزهاى خوش گذشته » و سختگيرىهاى اورنگزيب بودند . آيندهء روشنى در افق نمىديدند . از اين واقعيت غافل بودند كه با توسل به گذشته نمىتوان سد و مانع آينده شد . اينگونه بود كه
تاريخ هند ( فارسى ) — صفحة 94
مساهمون: روميلا تاپار
ص٩٤