سيكها را سركوب كنند . امّا چون « ماراتاها » عَلَم طغيان برافراشتند ، عجز و ناتوانى آنان آشكار شد . در سال 1738 ماراتاها حومهء دهلى را غارت كردند .
صلحى را بر حكومت دهلى تحميل كردند كه با جدا شدن استان مالاوا ، عملا شبه قاره را به دو بخش تقسيم كرد . در سال 1739 حملهء شاه ايران ، نادر ، باعث خفت بيشتر حكومت دهلى شد . بىتوجّهى و بىلياقتى و نفاق و خيانت به شكست شرمآور جنگ كرنال ، و تصرف و غارت و قتل عام مردم دهلى انجاميد . با اين همه پس از آن كه نادر شاه با تخت طاووس به ايران بازگشت ، ظاهرا شاهنشاهى بيمار شفا يافت ، تا آنجا كه يورش اوليهء افغانها را ، در سال 1748 ، درهم شكست . بعد از اين پيروزى ، با مرگ محمّد شاه ، فروپاشى آغاز شد . جنگ داخلى طولانى ميان درباريان رقيب سبب شد تا جوان تهى مغز و سنگدلى قدرت را به دست گيرد ، و قبل از آن كه در پردهء ابهام محو شود دو شاه را به قتل رساند ، و مهاراتاها را به دهلى دعوت كند . جنوب هند هم اكنون زير نگين نظام دكن بود . كابل را نادر شاه در سال 1739 تصرف كرده بود . سند و سرزمين حاصلخيز گجرات و بندر سورات در سال 1750 از دست رفت .
ايالت ثروتمند « اوده » به دنبال صدر اعظمى كه شكست خورده بود ، جدا شد .
در همان سال جنگجويان افغانى ايالت پنجاب را فتح كردند . بنگال هنوز باج مىپرداخت امّا عملا مستقل بود .
معمولا علّت اين فروپاشى را بىكفايتى شاهان مغول مىدانند . ترديدى نيست كه اين واقعيت ، از آن جهت كه شاهان مغولى يكى از اركان عمدهء شاهنشاهى بودند ، يكى از علل فروپاشى بوده است . امّا به تحقيق تنها دليل يا حتّى دليل اصلى نبود . دليل عمدهء ديگر روش اورنگزيب بود كه چنان رفتار مىكرد كه گويى فرمانرواى كشور اسلامى است ، حال آن كه بر كشورى هندى كه مذهب دولتى آن اسلام بود سلطنت مىكرد . اورنگزيب محتاطتر از آن بود كه خشم تمام هندىها را برانگيزد . هر چند كه در موارد بسيار از او كم تحمّلى و ناشكيبايى ديده شد . امّا نتيجهء روشهاى او اين كه ، پشتيبانى
تاريخ هند ( فارسى ) — صفحة 93
مساهمون: روميلا تاپار
ص٩٣