اطراف سرازير شده و جوامعى را تشكيل دادند كه چندان پايبند قانون نبوده و از دزدى و شرارت دريايى ابا نداشتند . چنين جماعتى را كه در هوقهالى ريشه دوانده بودند ، شاه جهان در سال 1632 سركوب كرد . اينگونه حوادث باعث شد تا شهرت بدنامى و رسوايى جماعت « فرنگى » دامنهدارتر شود .
پرتقالىهايى كه همراه دوگاما بودند از كاتوليكهاى متجدد بوده و بازماندگان آنان زير نفوذ كسانى بودند كه با هرگونه اصلاحات مخالفت مىورزيدند . در انديشهء آنان دين و فرهنگ چنان با يكديگر آميخته بود كه مشكل مىشد گفت حد و مرز آيين كاتوليك كجاست و مرز تجددخواهى كجا . پس آن مغرب زمينى كه نخستينبار در عصر نوين با هند تماس پيدا كرد قامتش با رداى كاتوليكى شبه جزيرهء ايبريه پوشيده شده بود و به گونهاى شگفتانگيز با مخلوط فرهنگ هند و اسلامى ، كه با آن روبرو شده بود ، شباهت داشت . در اين هر دو معجون ، دين و فرهنگ ، به صورت جامعهاى بىدرز و رخنه درآمده بود . هر دو صاحب اعتقادات جزمى بودند . هر دو در ابراز و اظهار عقايد خود سرسخت و بىپروا بوده و هر دو به حد اعلاى ممكن بامدارا و تسامح بيگانه بودند . شايد به همين دليل بود كه انبوه هداياى گرانبهاى اروپاى متجدد ، كه توسط پرتقالىها به هند وارد شد ، كوچكترين تأثيرى را بر تماميت جامعه و فرهنگ هند نگذاشت . جهانگير نقاشىهاى آنان را مىپسنديد و دستور داد تا تقليد كنند . در نقاشى هالهاى روشن را ، كه بودائيان به اروپا برده بودند ، پرتقالىها به هند برگرداندند . اكبر با حوصله به گفتههاى كشيشهاى يسوعى گوش داد . انجيل به فارسى ترجمه شد . امّا همين و همين . غرب هر چند خون پرتقالى خود را با خون هنديان در هم آميخت اما از ديدگاه فرهنگى در هندوستان بيگانه و سترون باقى ماند .
ارثيهاى كه از اروپاى سدهء شانزدهم و پرتقالىها براى هند باقى ماند مختصر بود ؛ اهالى گوآ ، كليساى كاتوليكهاى هند كه حاصل شوق و شور قديس فرانسيس گسواير است ، زبان رايجى كه هنوز آثار آن را در پارهاى از بنادر هند
تاريخ هند ( فارسى ) — صفحة 81
مساهمون: روميلا تاپار
ص٨١