رويدادى كه ناشى از وجود شرايط خاص بود و مشاهدهگر آن را از عوامل ثابت صحنه مىپنداشت . اين نكته را هنگام مطالعهء تاريخ شاهنشاهى مغولان در هند بايد به خاطر داشت . اهميّت بيش از اندازهء اين دوره از يك سو به علّت ارتباط تنگاتنگ آن با اتفاقات آينده است و از سوى ديگر به جهت تأثير عميقى است كه بر ذهن و ياد هندىها گذاشت جالبتر است زيرا اين دوره ، نه دنباله و ادامهء نظام گذشته بود و نه تجديد حيات حكومتى كه سابقه داشت .
دورهاى بود با مشخصات و سرشت ناپيداى خود . آنچه در آغاز به نظر سياحتگر مىرسيد ، مركزيت شكوهمند قدرت بود . انباشته از جلال و جبروت دولتى . آكنده از انبوه تجملات . اما بلافاصله مشاهدهگر صاحب بصيرت متوجّه فقر وحشتناك تودههاى مردم مىشد . اين هر دو منظره متضاد بخشى از واقعيت و حقيقت بود . ترديدى نيست كشورى كه مغولان به مدت دويست سال به گونهاى يكپارچه اداره كردند از رفاه و رونق اقتصادى نسبى برخوردار بود . چگونه چنين امرى ممكن شده بود ؟ نخستين پاسخ به پرسش بالا مربوط مىشود به خلقوخوى يكيك شاهان مغول . از ميان هفت نفرى كه در فاصلهء سالهاى 1526 تا 1712 در هندوستان زمام امور را در دست داشتند يعنى از بابر تا بهادر شاه دو نفر به تحقيق از اعجوبههاى روزگار بودهاند . دو نفر ديگر را كم يا بيش مىتوان از نوابغ به حساب آورد و دو نفر ديگر از سلاطين بسيار لايق به حساب مىآيند . باقى مىماند همايون كه او نيز نه از استعداد چيزى كم داشت و نه از فضل و دانش بىبهره بود . دوام شاهنشاهى مغولان بدون مديرانى از اين طرار ممكن نبود . امّا در ضمن حكومت مغولان هند چيزى به مراتب ريشهدارتر از حكومت متوالى فرمانروايانى لايق و بااستعداد بود . عامل دوم بقاى حكومت مغولان هند دستگاه ادارى مركزى آن بود كه هر چند محورش شخص شاه بود اما شاخكهاى حساس آن سرتاسر شاهنشاهى را فراگرفته بود . اين دستگاه را اكبر بنياد گذاشت . امّا جانشينان او نيز بدان رسيدند . در تكميل و كفايت آن
تاريخ هند ( فارسى ) — صفحة 46
مساهمون: روميلا تاپار
ص٤٦