تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ هند ( فارسى ) — صفحة 311

مساهمون:

ص٣١١
تنها مسلمانان از مراكز قدرت دور شدند بلكه هرگونه اميدى براى آن‌كه دوباره صاحب قدرت شوند را از دست دادند . آنچه فاجعه را به حد اعلاء رساند شورش سال 1857 بود . هرچند شورش به علت‌هاى كاستى و در ميان هندوان آغاز شده بود اما گناه آن برگردن جامعه مسلمانان ، كه ضد انگليسى محسوب مىشدند ، گذاشته شد . بنابراين در سال 1860 جامعه مسلمانان هند ظاهرا از رمق رفته و بر خاك افتاده مىنمود . رغبتى به مخلوط شدن با جامعه هندى نداشت . طرز زندگى و تمام فلسفه آن با كيش هندويى مغايرت آشكار داشت . هرچه هم در جزييات از رسوم هندى اقتباس كرده بودند بت‌پرستى ، و از جمله پرستش گاو و وجود كاست ، از نظر مسلمانان كفر بود . آئين‌هاى كاريا و يا عقيده به تناسخ ، كه از جمله اصول انديشه هندى بود ، براى مسلمانان پذيرفتنى نبود . بنابراين به نظر مىرسيد كه اسلام در هند مىبايست يكى از دو راه را برگزيند . يا آن‌كه از درون خود تازه و نو و با طراوت شود . يا با نااميدى و سازش با شرايط اطراف تكيده و محو گردد . تنها با مذهب و سنت هندويى روبرو نبود . مورد هجوم مسيحيت و مخالفان دين ، كه در جبهه‌هاى اخلاق و عقل‌گرايى ، بدان حمله مىكردند نيز بود . اگر اسلام در برابر كيش هندويى دوام آورده بود بعيد نبود كه در زير فشار شكاكيت غربى و انتقاد اخلاقى از هم پاشيده شود . اسلامى كه در اين شرايط ناگوار قرار گرفته بود راه از درون خود نو شدن و طراوت يافتن را برگزيد . راستش اين كه اين فرايند از مدت‌ها پيش آغاز شده بود ، اما اندكى از مردم - به ويژه در غرب - از آن آگاه بودند . جوهر اين فرايند واكنش به مبارزه سه جانبه با توحيد هندوى ، از دست دادن قدرت سياسى و عقل‌گرايى و اخلاق‌گرايى غربى بود . براى آغاز واكنش بايد سراغ شاه ولى اللّه دهلوى ( 62 - 1703 ) رفت ، هر چند هستند كسانى كه مىگويند