مذهب هنديان پنهان بود ، خبر داشته و بو برده بودند كه فرهنگى ژرف و گسترده وجود دارد كه بعدها بايد كشف شود . امّا آنها كه تجربه نداشتند و افق ديدشان تنگ بود حق داشتند تصور كنند بر سرزمينى تسلط يافتهاند كه تمدنى باستانى امّا ايستا و بىرمق دارد . ساكنان آن چنان متفرقاند كه هيچگونه آيندهء اميدبخشى براى آنان متصور نيست .
نظام سياسى مغولها كه بر پايهء مزيّت و سيادت مغولها استوار بود و پارهاى استقلالهاى محلى ، از جمله راجپوتها را به رسميت مىشناخت فرو ريخته بود . مسببين اصلى فروپاشى ، يعنى ماراتاها ، سعى كرده بودند خود جاى راجه مغولى را بگيرند . امّا اين نقشه با نبرد پانى پات در سال 1761 بهم ريخت . اتّحاديهء ماراتاها نيز همانند شاهنشاهى مغولها ، به ملوك الطوايفى سرگرم جنگ و زد و خورد با يكديگر تبديل شده بود . چند صباحى در دورهء مد حاجى سينديا « 1 » چنين مىنمود كه فاجعهء پانى پات مرمّت خواهد شد . امّا با مرگ او در سال 1794 شاهنشاهى ماراتاها نيز ، همانند شاهنشاهى مغولان ، فروپاشيد و نابود شد . ناسيوناليسم تازه پيدا شده در غرب هندوستان به امپرياليسم ماراتاها تبديل شده بود . امپرياليسمى كه همانقدر مورد تنفر راجپوتهاى هندى و اهالى بنگال بود كه براى مغولان و مسلمانان ناخوشايند و ناگوار مىنمود . دورهء امپرياليسم ماراتاها با رسوايى از يادها رفت . در شمال هند اين خلأ سياسى را سيكها - كه رهبرى نابغه چون رانجيت سينگه داشتند - تدريجا پركردند . پيش از دورهء رانجيت سينگ دولت سيك مطابق بود با همان تعريفى كه سنت اكوستين كرده بود ، كه گفته بود :
« دولتها چيستند ؟ دستههاى راهزنان ، و دستههاى راهزنان چيستند ؟
« دولتهاى كوچك » . رانجيت نظم را برقرار كرد امّا بر مالياتها افزود تا بتوانند ارتش خود را توسعه داده و مسلح كند . اندكى رو به جنوب ، در ناحيهء
هامش
( 1 ) .Madhaji Sindia