هندوستان نيز مانند افغانستان عشيرهگرايى اهميّت داشت امّا اين پديده هيچگاه چنان بانفوذ و عميق نمىشد كه به ملىگرايى تبديل شود . زيرا دو عامل مخصوص هند يعنى پراكندگى به علّت فقدان موانع جغرافيايى و تفرقهء اجتماعى به علّت وجود سنت كاست مانع از تحول عشيرهگرايى به ملىگرايى شده بود . عشاير روهيلاى مناطق بالادست رود گنگ هيچگاه ملتى جداگانه نشدند زيرا مذهب و كاست آنها را از كشاورزان و مالكين بومى جدا مىساخت . اتّفاق جسمانى ، به رغم سدها و موانع روانى ، منجر به ايجاد گروه اجتماعى نوينى مىشد كه نه تنها زبون و ناتوان بود بلكه مورد شماتت و سرزنش هر دو گروهى بودند كه اين گروه اجتماعى نوين از اتّحاد پارهاى از بخشهاى آن دو به وجود آمده بود . راجپوتها به رغم احساسات مشترك هميشه به صورت طبقه تافتهء جدا بافته از نجبا باقى ماندند كه پيوسته گرفتار منازعات دودمانى بوده و به علل فيزيكى و روانى نمىتوانستند با همسايگان ديوار به ديوار خود متّحد و يكى شوند . در تركيب پارهاى از كاستها مانند نايرها و برهمنهاى مالابار عامل نژادى همراه عامل دينى وجود داشت . امّا احوال جدا بافتگى و برترى ناشى از كاست مانع اتّحاد و يكپارچگى با ديگر طبقات جامعه مىشد . به اين دليل مردمى ، كه قرنهاى متمادى در سرزمين ساحلى مالابار ، كه جنگلهاى انبوه آن را از ديگر نواحى هند جدا مىساخت ، زندگى كرده بودند به رغم انزواى جغرافيايى - و اين كه هميشه با خطر مداخلهء بيگانگان در امور خود مواجه بودند - هيچگاه تبديل به ملت مالابار نشدند .
نزديكترين پديده شبيه به ملىگرايى در ميان ماراتاها در دورهء سيواجى و جانشينان بلافاصلهء او پيدا شد . ماراتاها نه تنها از مزيّت سكنى داشتن در ناحيهء جغرافيايى مشخصى برخوردار بودند بلكه صاحب زبانى مشترك بودند ، به شدّت به آزادى و استقلال خود دلبستگى داشتند . جرقهاى كه سبب روشن شدن آتش ملىگرايى ، و نه عشيرهگرايى و يا تعلق به اجتماعى خاص داشتن ، آنان شد ، دخالت مغولان در زمينهء رواج دين اسلام بود . آنچه باعث
تاريخ هند ( فارسى ) — صفحة 150
مساهمون: روميلا تاپار
ص١٥٠