نظام كاستى ، در عمل ، به تقسيم جامعه به چهار گروه عمده منجر نشده بود . به احتمال زياد ، مراد از ابداع مفهوم كاست ايجاد اسكلتى فرضى بود تا برهمنان بتوانند مشاغل گوناگون را به گونهاى منظم سروسامان دهند . انواع تركيب و اختلاط در ميان سه كاست اوليه غير قابل اجتناب بود . نتيجهء طبيعى از اختلافهاى متقابل اوليه در ميان كاستها غير از اين نمىتوانست باشد .
كاست چهارم هم بر مبناى نژاد و هم بر مبناى پيشه و شغل استوار بود .
( همانگونه كه بعدها كسانى پيدا شدند كه جزو هيچ كاستى نبودند و چنان پست و فرومايه دانسته مىشدند كه در قرنهاى بعد تماس با آنها آلوده كننده دانسته شد و جماعت نجسها را تشكيل دادند ) . براى تغيير و تحول موقعيت كاستى يك حرفه يا پيشه مدت زمان زيادى لازم بود . به مرور زمان ويشياهاى آرينى بازرگان و زميندار شدند . شودراها يك پله از پلكان كاست را بالا رفته و كشاورز شدند ( اما هيچگاه به صورت سرف « 1 » - كارگر وابسته به زمين - درنيامدند ) . حال تسلط آرينها بر داساها كامل شده بود . اما هرچند شودراها اجازه يافته بودند به كشاورزى بپردازند ، هيچگاه صاحب موقعيت « دويجا » نشدند كه نشدند . همين محروميت مانع از آن بود كه بتوانند در آيينهاى مذهبى ودايى شركت كنند و بناچار به پرستش ايزدانى كه خود تصور كرده بودند پرداختند . اين تقسيم عمودى جامعه در سدههاى بعد سبب شد تا پذيرفتن گروههاى قومى جديد با دشوارى چندانى روبرو نشود . هر گروه قومى تازه كه وارد هندوستان مىشد ، خصوصيات زير كاست جداگانهاى را به خود مىگرفت و با دشوارى نه چندان در ساختار بزرگتر كاستى جايى مىيافت و مستحيل مىشد . موقعيت هر زيركاست جديد به حرفه و پيشهء آن گروه قومى و گاهى هم به تبار اجتماعى آن گروه مربوط مىشد . البته عوامل ديگر نيز در پايدار شدن و ريشه پيداكردن سيستم كاستها مؤثر بود و آن جريانى كه باعث شد شودراها به كشاورزى ارتقاء رتبه پيدا كنند در ذات اين
هامش
( 1 ) .serf