آن دختر جواب داد كه او خود آنها را ربوده و به شرطى به او مسترد خواهد كرد كه با او همبستر شود . هركول در مقابل اين شرط حاضر شد با او همبستر شود و چون آن دختر مايل بود كه هرچه بيشتر در كنار هركول بماند در استرداد اسبها شتاب نداشت ، در حالى كه هركول مايل بود آنها را پس بگيرد و حركت كند .
سرانجام آن دختر اسبها را به او پس داد و چنين گفت : « من اين اسبها را كه خود باينجا آمده بودند براى تو نگهدارى كردم ، تو نيز پاداش آن را به من دادى ، زيرا از تو سه پسر در شكم دارم . اكنون معلوم كن كه وقتى اين پسران بزرك شدند آنان را چكنم ، بنزد تو بازفرستم يا در همين محل از آنها نگهدارى كنم ( زيرا حكومت در اين سرزمين فقط به من تعلق دارد ) ؟
بطوريكه نقل ميكنند آن دختر از هركول چنان سؤال كرد و هركول به او چنين پاسخ داد :
« وقتى پسرانت بسن بلوغ رسيدند آنچه را كه ميكويم انجام ده و بيم نداشته باش كه مرتكب اشتباهى شود . هركدام را ملاحظه كردى كه اين كمان را به همين ترتيب كه من ميكشم ميتواند بكشد و اين كمربند را اينطور كه من بر كمر مىبندم بر كمر بندد او را اجازه ده كه در همين محل اقامت كند و هر كدام را كه نتواند عملياتى را كه نقل كردم انجام دهد از اين سرزمين بيرون كن . اگر چنين كنى هم خود خوشبخت خواهى شد و هم دستورهاى مرا اجرا كردهاى »
10 - پس هركول يكى از كمانهاى خود را كشيد ( زيرا تا آن زمان او دو كمان همراه داشت ) و طرز بستن كمربند را نيز نشان داد و سپس كمان و كمربند را كه در محل قلاب آن جامى از زر آويخته بود به او داد و پس از آنكه اين اشياء را به او سپرد حركت كرد .
وقتى پسران آن موجود به سن بلوغ رسيدند يكى از آنها را آگاتيرسوس « 1 »
هامش
( 1 ) -Agathyrsos