و داستاننويسان قديم به آن اشاره كرده بودهاند . ولى اين مطلب را با ترديد نقل كرده و سپس بشرح احوال قبايل واقعى كه در اين سرزمين سكونت داشتهاند و خود شخصا دربارهء آنها تحقيق نموده پرداخته است .
آنگاه ببحث درباره مردمانى پرداخته كه بتصور مولفين پيش از او پاهائى به شكل پاى بز داشتهاند و نيمى از سال را در خواب بودهاند . و سپس بكنايه و اشاره عقيده پيشينيان را تخطئه كرده و نظر بعضى از آنان را درباره مسطح بودن زمين و تقسيم خشگيها بقطعات قرينه و مشابه انتقاد نموده و در بند 37 تا 46 سعى كرده است شرح مبسوطى دربارهء واقعيات دنياى شناخته شده و معلوم زمان خود بيان كند و اين اطلاعات عملى و تجربى خود را كه در بسيارى از موارد نتيجهء مسافرتها و مشاهدات شخص او بوده است با تصورات خيالى متقدمان مقايسه نمايد .
نكتهء جالب در اين مورد اينست كه هيچيك از اطلاعات جغرافيائى كه مؤلف در بند 17 و بند بعد و همچنين در بند 48 تا 57 نقل كرده براى توضيح مطالب تاريخى كه در همان بندها عنوان شده است چندان ضرورى نبوده و مؤلف ميتوانسته است بىآنكه لطمهاى به پيوستگى و وضوح سرگذشت مورد بحث وارد نمايد از آن صرفنظر كند . يكى ديگر از نكاتى كه توجه به آن در اين مورد جالب است پراكندگى اطلاعاتى است كه مؤلف دربارهء اقوام مختلف جمعآورى كرده است .
موقعيت اقوام نور « 1 » و آندروفاژ « 2 » و ملانكلينس « 3 » نسبت به محل اقامت اقوام سكائى در بند 100 بتفصيل بيان شده و شرح موقعيت اقوام سورومات « 4 » نسبت بسرزمين سكاها در بند 116 آمده است در حالى كه درباره قوم بودن « 5 » در بند 21 و 102 و درباره قوم تور « 6 » در بند 99 سخن رفته .
باوجود دقت مؤلف در روشن كردن وضع جغرافيائى سرزمينى كه مورد
هامش
( 1 ) -Neures( 2 ) -Androphages( 3 ) -Melanclaines( 4 ) -Sauromates( 5 ) -Boudins( 6 ) -Taures