بود خطاب به پادشاه چنين گفت : پادشاها ، به سرزمينى لشكركشى ميكنى كه در آن نه مزرعهاى آباد ميتوان يافت و نه شهرهائى كه بشود مدتى در آن اقامت كرد .
پس اين پل را بر جاى بگذار و همان كسان را كه آن را بنا كردهاند بنگهبانى آن بگمار .
اگر ما به سكاها دست يابيم و بطوريكه آرزو داريم موفق شويم ، راهى براى بازگشت خود داريم ، و در صورتى كه نتوانيم به آنها دست يابيم لااقل راه مراجعت باقى است ؛ من از اينكه در جنك با سكاها مغلوب شويم بيم نداريم بلكه ترسم از آنست كه نتوانيم به آنها دست يابيم و با سرگردانى و مصائب روبرو شويم . شايد تصور شود كه من بخاطر مصالح شخصى چنين سخن ميگويم تا در همين محل بمانم . ولى پادشاها ، راهى كه بنظرم به حال تو مفيدتر بود ارائه دادم ولى خود شخصا بهمراه تو خواهم بود و حاضر نيستم در پشت سپاه بمانم . » داريوش را اين نظر خوش آمد و به او چنين پاسخ داد : « اى خارجى كه از اهل لوبوس « 2 » ميباشى ، وقتى من صحيح و سالم به سرمنزل بازگشتم بحضور من آتا بجبران اين اظهارنظر صائب ترا از احسان سرشار كنم . »
98 - داريوش پس از اين سخن ريسمانى را شصت بار گره زد و سپس از سران يونى مجلس مشورتى ترتيب داد و به آنها چنين گفت : « اى اهالى يونى ، آنچه قبلا درباره پل گفته شد بايد فراموش كرد : اين ريسمان را كه بشما مىدهم بگيريد و آنچه را كه ميگويم انجام دهيد ؛ از اين لحظه ببعد همين كه مرا در حال حركت بسوى سرزمين سكاها مشاهده كرديد هر روز يكى از گرههاى آن را بگشائيد . اگر در مدتى كه شما اين گرهها را ميگشائيد من پديدار نشدم و روزها بتعداد گرهها سپرى شد و باز مرا نديديد ، به سرزمين خود بازگرديد « 1 » . نظر كنونى من ايسنت كه شما در اين مدت از پل مراقبت كنيد و
هامش
( 1 ) - لوبوس( Lcsbos )از جزاير بزرگ يونان باستان واقع در نزديكى سواحل آسياى صغير - پايتخت آن شهر معروف ميتىلن( Mytilene )بود كه مردم آن به دريانوردى و بحرپيمائى شهرتى خاص داشتند .
( 2 ) - تصور نميرود كه حقيقتا مقصود داريوش اين بوده است كه هرگاه بتعداد گرهها روزها سپرى شد مرك او را فرض بدانند و مراجعت كنند ، زيرا بعقيدهء بسيارى از مولفين هدف داريوش در اين لشكركشى دور زدن درياى سياه و عبور از سراسر جبهه شمالى اين دريا بوده است و البته در اين صورت به آسانى ميتوانسته از راه قفقاز به پارس مراجعت كند .
رجوع شود به تفسير خارج از متن درباره قسمت اول از كتاب چهارم