سرگذشت پوليكرات
سرگذشت آخرين لحظات حيات افسانهاى پوليكرات فرمانرواى مستبد ساموس يكى از قسمتهائى است كه بىترديد مؤلف ضمن سياحت و گردش خود در جزاير مديترانه شرقى از دهان مردم محل بروايات مختلف شنيده است . دموسد طبيب معروف يونانى بهمراه پوليكرات به ساحل منيزى ميرود و در آنجا شاهد سرنوشت تأثرآورى مىشود كه در انتظار اين سلطان معروف دنياى باستان بوده است :
همين كه پوليكرات بدعوت اوروئيت از راه ميرسد سربازان او را اسير ميكنند و به وضع فجيعى بقتل ميرسانند . بعد از آن ، دموسد و ديگر همراهان پوليكرات باسارت اوروئيت ميمانند و دموسد بدنبال سرنوشت خود پس از آنكه اوروئيت قاتل پوليكرات مغضوب داريوش قرار ميگيرد و اموال او ضبط مىشود به شوش منتقل مىشود و در آنجا بدنبال حادثه كوچكى بصيرت او در علم طب بر پادشاه پارس روشن مىشود و احترام او در دربار بدرجهاى ميرسد كه همسفرهء پادشاه مىشود . بىترديد قسمت مهمى از اطلاعات مربوط به اين افسانه را هردوت در ساموس از دهان مردم محل شنيده است .
افسانهء سيلوسون
همچنين سرگذشت سيلوسون
( Syloson )
و احسان بىتوقع او به داريوش در موقعى كه اين پادشاه سرباز سادهاى در سپاه كبوجيه در مصر بوده بايد از ساموس سرچشمه گرفته باشد ، زيرا پارسها هرگز داريوش فرزند شخصيت بزرگى مانند هيستاسپ را بعنوان يك سرباز ساده و گمنام در مصر قبول ندارند چه رسد به آنكه مدعى شوند كه اين بزرگزاده پارسى آنچنان طالب قباى بىارزش يكنفر يونانى شده باشد كه بىپروا آن را از او مطالبهء كرده باشد .
هرگز داريوش و پارسها اين افسانه را به نحوى كه هردوت نقل كرده تأييد نكردهاند ، چه از يكطرف داريوش حتى در موقعى كه در مصر در سپاه كبوجيه خدمت ميكرده يكنفر بزرگزاده پارسى بوده نه يك فرد گمنام و مجهول ؛ و از طرف ديگر در شأن بزرگزادهاى مانند او كه كمى بعد در رأس بزرگترين امپراتوريهاى آن