تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ هرودت ( فارسى ) — صفحة 162

مساهمون:

ص١٦٢
كردند و بنزد پرگزاسپ بردند و پرگزاسپ از او چنين سئوال كرد : « اى مرد ، چون مدعى هستى كه از جانب برديا فرزند كوروش باينجا آمده‌اى ، حقيقت را بر ما باز گو و در اين صورت ميتوانى با آسايش خاطر بازگردى . آيا براى دادن اين امر برديا شخصا خود را در نظر تو آشكار كرده و يا اين دستور را از يكى از زير دستان او دريافت كرده‌اى ؟ » رسول پاسخ داد : « من خود از زمانى كه كبوجيه مصر را اشغال كرده برديا را نديده‌ام . اين دستور را مغى كه كبوجيه اداره كاخ را به او سپرده به من ابلاغ كرده . وى به من گفت كه برديا فرزند كوروش مرا مأمور كرده است اين پيام را بشما برسانم . » رسول چنين گفت و چيزى بدروغ بر آن نيفزود . پس كبوجيه گفت : « پرگزاسپ تو فرمان مرا صادقانه اجرا كرده‌اى و از سوء - ظن من مبرى هستى ؛ اما چه كسى توانسته با غصب نام برديا در پارس بر من بشورد ؟ » پرگزاسپ پاسخ داد : « اى پادشاه ، تصور ميكنم ماجرا را خوب تشخيص مىدهم ، مغ‌ها و بخصوص آنكس كه اداره اموال خود را به او سپرده‌اى و برادرش برديا سران اين شورش هستند . » 64 - بشنيدن نام برديا ، كبوجيه از صدق اين گفتار و تحقق خواب خود در شگفت شد و به ياد آورد كه شبى شبحى هنگام خواب به او گفته بود كه شخصى برديانام بر تخت سلطنت جلوس خواهد كرد و سر او به آسمان خواهد رسيد . پس كبوجيه دريافت كه برادر خود را بى جهت بقتل رسانيده و بر مرگ او گريست و از پيش‌آمد اين حوادث ناليد و سپس بر اسب خود جستن كرد تا بىتأمل به شوس رود و مغ را دستگير كند . ولى در موقعى كه او بر زين اسب ميپريد حلقه غلاف خنجرش گسيخت و خنجر عريان ران او را آسيب رسانيد . كبوجيه از همان نقطه‌اى از بدن مجروح شد كه خود چندى قبل از همان محل آپيس خداى مصريان را مجروح كرده بود . چون جراحت خود را كشنده ديد نام شهرى را كه در آن توقف داشت سؤال كرد . به او گفتند كه اين شهر اكباتان نام دارد .