پادشاه هخامنشى بعنوان يك فرارى پناهنده بسوى دروازههاى بابل گريخت و چنين جلوه داد كه بدستور پادشاه او را چنين شكنجه دادهاند . مردم بابل اين بزرگزاده ستم كشيده پارسى را بين خود پذيرفتند و فرماندهى سپاهيان خود را به او سپردند . او نيز بر طبق قرارى كه با داريوش گذارده بود در وعدهء معين دروازههاى شهر را به روى سپاهيان پارس گشود و بابل براى بار ديگر تسخير شد . نظير اين واقعه را كتزياس
( Ctesias )
مورخ ديگر يونانى نقل كرده با اين تفاوت كه زمان وقوع حادثه را آغاز سلطنت خشايارشا و قهرمان آن را شخصى بنام مگابيز دانسته كه ظاهرا فرزند همين شخص بوده كه هردوت از او ياد كرده است .
تعدادى از محققان باستناد روح شرقى اين افسانه و احتمال وقوع چنين حوادثى كه در خور دربار پادشاهان مستبد قديم مىباشد مدعى هستند كه اين واقعه به نحوى كه هردوت و كتزياس نقل كردهاند عينا از منابع پارسى سرچشمه گرفته و باحتمال زياد هردو مورخ با اختلاف يك يا دو نسل آن را از دهان پارسهائى شنيدهاند كه هنوز خاطره اين فداكارى فراموش نشدنى را به ياد داشتهاند . دليل ديگرى كه اين دسته از مورخان اقامه ميكنند اينست كه گذشت و فداكارى زوپير در راه شهرت و اعتلاى قوم و كشور خود آنقدر قابل ستايش است كه ميتوان حدس زد اين واقعه آنچنانكه بوده از قول پارسها نقل شده و اگر هم تحريف و مبالغهاى در آن به عمل آمده بوسيله خود پارسها انجام گرفته .
بعلاوه بريدن گوش و بينى در دربار پادشاهان مشرق زمين معمول بوده و حتى در كتيبه بيستون تا حدى برفتارى نظير آنكه نسبت به فرورتيش ( يكى از ياغيان آغاز سلطنت داريوش ) در پيش گرفته شده اشارهاى شده است .
اما در مقابل ، نتايج ديگرى كه از اين افسانه گرفته مىشود ما را بر آن ميدارد كه در پارسى بودن منبع اين خبر تا حدى ترديد كنيم و آن را نيز زاده تخيل هردوت يا يونانىهاى معاصر او و يا بابلىهائى بدانيم كه به منظور مجسم كردن مقاومت شايسته تحسين خود در برابر پارسها و كوچك جلوه دادن فتح بابل اين داستان را ساخته و پرداختهاند .