آغاز سعادت و اقبال خود دانست « 1 » . پس همين كه به خانه رسيد با شتاب يگانه فرزند خود را كه در حدود سيزده سال داشت روانهء دربار آستياژ كرد و به او توصيه كرد هرآنچه آستياژ دستور داد اجرا كند . سپس در حالى كه وجودش از شادى و شعف لبريز بود آنچه بر او گذشته بود بر زن خود نقل كرد . و اما آستياژ ، همين كه فرزند هارپاگ بنزد او رسيد امر كرد او را كشتند و بدنش را قطعهقطعه كردند ؛ قسمتى از گوشت او را كباب كردند و با قسمت ديگر آن آبگوشتى مهيا كردند و مجموع اين طعام را با دقتى خاص آمادهء پذيرائى كردند . در ساعت موعود ، وقتى هارپاگ و ديگر مهمانان حاضر شدند ، در برابر آستياژ و ديگران ميزهائى مملو از گوشت گوسفند نهادند ، ولى در برابر هارپاگ تمام گوشت بدن فرزندش باستثناى دست و پا و سر مقتول را قرار دادند . دست و پا و سر او را در سبدى در كنارى نهادند و سرپوشى بر آن قرار دادند . وقتى هارپاگ از غذا سير شد آستياژ از او پرسيد كه آيا از طعام راضى است . هارپاگ پاسخ داد كه بسيار راضى است .
در اين موقع كسانى كه از قبل مأمور اين كار شده بودند دست و پا و سر طفل مقتول را همچنانكه روى آن پوشيده بود حاضر كردند و آن را در برابر هارپاگ قرار دادند و به او اشاره كردند كه سرپوش آن را كنار زند و هرآنچه مايل است از آن برگيرد . هارپاگ اطاعت كرد ، سرپوش را بكنارى زد و چشمش به بقاياى اندام فرزندش افتاد . با وجود مشاهدهء اعضاى بدن فرزند خود به روى خود نياورد و كاملا بر نفس خود مسلط شد . آستياژ از او پرسيد آيا دانستى گوشت چه حيوانى را تناول كردهاى . هارپاگ پاسخ داد كه دانسته است و هرآنچه پادشاه انجام دهد در نظر او مطبوع و مقبول است . سپس بقاياى گوشت فرزند خود را برداشت و به خانه رفت « 2 » . حدس من آنست كه قصد وى آن بود كه مجموع آنها را يكجا
هامش
( 1 ) - شادى و شعف هارپاگ نه از آن جهت بود كه كوروش و آستياژ بهم رسيده بودند بلكه از آن جهت بود كه تصور ميكرد با دعوتى كه پادشاه از او كرده است در آيندهاى نزديك مقتدرترين مرد دربار خواهد شد و آيندهاى درخشان خواهد داشت .
( 2 ) - ظاهرا مقصود همان بقاياى گوشتهاى پخته است كه در برابر او نهاده بودند .